سلام دخترک زیبای من

حرف برای گفتن خیلی خیلی زیاده، نمی دونم باید از کجا شروع کنم. 

توی این چند ماهی که به وبلاگت بنا به دلایلی سر نزدم خیلی شما خانم تر و شیرین تر و شدین، هر روز صبح زود بیدار می شی و آماده میشی برای رفتن به مهد کودک، که البته گاهی اوقات هم بد اخلاقی میکنی و نمی خواهی بری و میگی مامان بنظرت من امروز تعطیل هستم و نباید یه ذره استراحت کنم؟ 

از آموزش زبانت خیلی راضی هستم وخودت هم خیلی دوست داری، کلاس موسیقی رو هم شروع کردی و برخلاف تصور من که فکر میکردم از من به سختی جدا میشی خیلی خیلی راحت کنار امدی و اینقدر کلاست رو دوست داری که هر روز لحظه شماری میکین برای رفتن به کلاس

از خواهر و برادر خیالیت برات بگم که چند وقته حسابی ما رو کلافه کردی و میگی من خیلی تنها هستم و چرا برای من خواهر نمیآرید تا اینکه باهات صحبت کردیم و گفتیم که ممکنه خدا به تو داداش بده نه خواهر و تو با گریه میگی نه من فقط خواهر می خوام اگر داداش شد باید بری پسش بدی به خدا، دوباره کمی که میگذره میگی حالا عیبی نداره می تونی هم خواهر بیاری هم برادر، هر چیز یکه می خواهی بخری یا هر کاری که م یخواهی بکنی همش می گی پس خواهر و برادرم چی، برای اونا هم بخرید

یه روز به من گفتی مامان تو اصلا به بچه فکر می کنی، منم گفتم نه مامان جون، گفتی عجب مامانی هستی، چرا همش دل منو میشکنی، اصلا کارت درست نیست، پس لطفا منو ببر پیش خواهر و برادرم. بفرست پیش خدا

هنوز هم مثل قبل موقع بازی کردن گیری میدی که من تنهایی بازی نمی کنم و شماها هم باید با من بازی کنید. تا اینکه یه روز من و بابای مشغول کار کردن بودیم و تو هرچی به ما گفتی ما به حرفت گوش ندادیم که یهو برگشی و گفتی " نه دیگه اینجوری نمیشه فکر کنم باید روی پای خودم وایسم، دیگه کسی به من رسیدگی نمی کنه"

الهی دورت بگردم تربچه شیرین زبون من 

خانمی من امیدوارم که همیشه لبت خندون باشه و اینو بدون که من بدون تو هیچم، به قول خودت:

I love you honey

اول مهر 1393

اولین روز مهد کودک رفتن ترنم

 

 

 

 

 

 

 

 

روز عاشورا 

 

 

 

 

 

 

 

 

تربچه با لباس باله 

 

 

 

تولد گروهی 

 

 

 

 

 

به رسم هر سال تیشرت با عکس بچه ها 

تولد چهارسالگی عشقمممممم 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 نوروز 94 با مامان جون 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

و باز هم به رسم هرسال و گلهای لاله پارک کوروش 

 

 

 

 

 

 

 

چون خیلی عشق عینک بودی و خداروشکر چشمای نازت مشکلی نداشت به توصیه دکتر یک عینک معمولی برات خریدیم 

 




نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٤/٢/٩ توسط ما دو نفر

سلام دخترکم،سلام بهانه زندگی من

ترنمم مطلب قبل رو که واست نوشتم خیلی حالم بد بود و خیلی استرس داشتم.چون تو باید میرفتی مهد کودک و مامانی خیلی خیلی حالش دگرگون بود .جون تا حالا ازت جدا نشده بودم و تو خیلی به من وابسته هستی.

خب بگم برات از پروژه مهد کودک رفتن .....اوووووووووووووووووف که چه سخت بود

چند روز قبل از شروع مدرسه ها سه تایی رفتیم و برای دختری کلی خرید کردیم 

هر چی که دوست داشتی و برای مهد کودک احتیاج بود رو خریدیم.البته مامانی بیشتر دوق داشت تا جایی که بابایی به زور منو از توی مفازه می کشوند بیرون

صبح روز اول مهر من و تو بابایی راهی مهد کودک شدیم.خیلی خوشحال بودی و با کلی ذوق و شوق کیفت رو دنبالت می کشوندی.خاله سحر و آویسا هم اومدن چون آویسا هم مثل تو اومد مهد

اولش که از منو بابایی جدا نمیشدی و بعدش بابایی خداحافظی کرد و رفت اما من تا آخر کلاست اونجا موندنم.تو هم خیلی خوشجال بودی و کلی بازی میکردی

روز بعد که رفتیم مهد تو نمی رفتی توی کلاس و همش می گفتی که تو هم بیا و اصلا دست من ول نمیکردی.تا اینکه من یک ساغتی رو اونجا نشستم و تا میومدم بیرون تو هم دنبال من میومدی.اون روز هم به هر سختی بود گذشت

روز سوم که داشتم لباسهات رو می پوشوندم همش میگفتی تو چرا من واینجا ثبت نام کردی.من مهد رو دوست ندارم و گریه میکردی.نمی دونی که به مامان چقدر سخت میگذشت وقتب اون اشکات رو میدید

بالاخره راضی شدی و رفتیم توی مهد.اما تو از من جدا نمی شدی و همش می گفتی من توی کلاس نمیرم.منم گفتم باشه نرو من همینجا می مونم و با دوستام صحبت می کنمم . یک ساعت گذشت اما تو توی کلاس نرفتی .تا اینکه مسول مهد گفت شما باید ترنم رو بزارید و برید. منم به بهانه دانشگاه رفتن تو رو گذاشتم و مثلا رفتم

وقتی که دیدی من رفتم شروع کردی به گریه کردن.وااااااااااااااای که چقدر زجزآور بود دیدن گریه کرددن تو .من طبقه بالا بودم و همراه با تو اشک می ریختم.اما باید طاقت میاوردم.چون بالخره یه روز باید از من جدا بشی و کمی مستقل تر بشی.چند دقیقه ای گریه کردی و بعد آروم شدی.اما باز توی کلاس نمی رفتی و کنار یکی از خاله ها نشسته بودی.و همش به خاله می گفتی که اونم با تو بیاد توی کلاس

بیچاره خاله طاهزه هم با تو میومدم توی کلاس می نشست. جالب اینجا بود که تو با این خاله که اسمش خاله طاهره بود بیشتر ارتباط برقرار کردی تا با خاله ملیکا (یا همون خاله میسی)چند روز همینجوری سپری شد و شما همجنان موقع خداحافظی گریه می کردی و بعدش آروم می شدی و همچنان خاله طاهره (که بهش میگفتی خاله مشکی چون لباسش مشکی بود )با تو میومد توی کلاس می نشست.واست عروسک صورتی شهر موشها رو خریدم و گفتم که اینو خاله ملیکا بهت داده اما تو  گفتی نهههههه اینو بابام واسم خریدهههههههه.حتی دوباره با هم رفتبم سینما فیلم شهر موشها و گفتم چون وختر خوبی هستی و توی مهد می مونی این هم جایزه

تا اینکه بعد از هشت روز تو دیگه عادت کردی و خیلی راحت با من خداحافظی میکردی و میرفتی توی کلاس.و الان به جایی رسیده که باید به زور تو رو از مهد بکشونم بیرون و عاشقققققققققققققق خاله میسی شدی و همش میگی مامان ک یمیریم مهد من دلم برای میسی تنگ میشه

توی مهدی کودک اینقدر زبون میریزی و بلبل زبونی می کنی که همه عاشقت شدن و من موقع خداحافظی باید از تک تکشون خداحافظی کنی و همه رو بغل کنی و ببوسی

و اللبته اینو هم بگم که تو و یکی دیگه از دوستات به اسم هستی شیطون ترین بچه های کلاس هستین و خاله میسی به زور باید شما رو توی کلاس نگه داره .تا در باز میشه ترنم و هستی از کلاس می پرن بیرون و میرن توی حیاط سوار پرخ و فلک میشن

.خیلی چیزای جدید یاد گرفتی و بعضی از رفتارهات خیلی بهتر شده. و چون توی مهد کودکت فقط انگلیسی صحبت می کنن کلی کلمه و جمله یاد گرفتی. گاهی اوقات  مثلا از من چیزی رو می پرسی و من چوابت رو میدم و تو میگی ohhhhhhh yesss

یا اینکه یه روز داشتم برات اناز دون میکردم .بهت گفتم ترنم برو قاشق بیار.گفتی من نمی تونم خودت برو .گفتم من دستم کثیفه.گفتی عیبی نداره برو tap=شیر آب رو باز کن و hand=دست رو بشور و برای من spoon=قاشق بیار

همه رنگها رو بلدی و شعر رنگین کمان و اعضای بدن و حروف انگلیسی رو بلدی . می خونی

خیییلی خوشحالم که داره بهت خوش میگذره و با یه دنیای جدید آشنا شدی.بعضی مواقع باید یه سری سختی ها رو تحمل کنیم تا بعدش به نتایج خوبی برسیم. و من الان دارم این نتیجه رو می بینم

کلاس رقص باله هم شروع شده ولی متاسفانه خیلی با کلاس حال نمی کنی و همش میگی بریم خونه .. من همچنان باید بیام توی کلاس با شما بشینم تا شما حرکات رو انجام بدی. امیدوارم که به زودی این پروژه رو هم با موفقیت به اتمام برسونیم

فردا هم داریم میریم کرمان ومطمئن هستم که مثل همیشه بهت خیلی خوش میگذره

دیگه خییییییییییییییییییلی صحبتم طولانی شد......پس تا مطلب بعدی.بووووووووووس

تویی بهانه ام برای عاشق شدن .عاشقتمممممممممممممم دختر شیرین زبون من 




نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۳/۸/٧ توسط ما دو نفر

سلام عشق من 

ترنمم.پاره تنم حال عجیبی دارم

نمی دونم باید خوشحال باشم یا ناراحت

فردا صبح اول مهر 1393 دختر زیبای من در سن سه سال و هشت ماهگی به مهد کودک مبره.

خدایااااااااا چقدر زود میگذره.چقدر زود دختر من داره بزرگ میشه.چقدر زود .....

خیلی استرس دارم 




نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۳/٧/۱ توسط ما دو نفر

سلام به دختر مهربون و زبیای ما....

فرشته زیبای ما، تابستون امسال یکی از بهترین تابستون های زندگی سه نفره ما بود و پر از خاطره های خوب و زیبا، پر از اتفاقا شیرین و یه یاد موندی و تو فرشته دوست داشتنی ما هر روز با شیرین زبونی ها و مهربونی ها زندگی را برای ما زیبا تر می کنی

 خیلی وقت ها دست های کوچک و پر از محبتت را دور گردن ما حلقه می کنی و با گفتن "مامان و بابا عاشقتونم"، "نفسمین"، "دوستون دارم" و ... ما دو نفر را لبریز از شادی و شعف میکنی.

تابستون امسال جدا از اتفاقات خوبی که برای ما سه نفر و یک سری آدمای دیگه که دوست شون داریم  خاطرات خوبی هم برای تو داشت.

دایی سعید و خاله لاله، به همراه سایه و سهراب و ساینا امدن تهرون پیش ما، تو هم همه اش به سهراب گیر می دادی و می گفت سهراب بشه شوهر من تعجبتعجبتعجب، من شوهر ندارمسبزسبزسبز. سهراب هم که خجالتی خجالتخجالتهمه اش از دست تو فرار، البته تو و ونداد هم یک دعوای اساسی عصبانیعصبانیسر بازی با سهراب می کردید. 

بعد از رفتن مهمونا، ما هم سه تایی با هم رفتیم کرمان هوراهورا، یک سفر یکی دو روزه به گوغر که خیلی خوش گذشت، اونجا پیش بابا جون و مامان عطی، بعد هم که برگشتیم کرمان، خونه مامان جون، خونه عمه مونس خونه عمو رضا و کلی خاطره های عالی، یه شب هم رفتیم عروسی  که کلی بهمون خوش گذشت

راستی یادم رفت قبل از رفتن کرمون دوباره موهای خوشگلت را کوتاه کردی و دختر زیبای ما مثه یه فرشته کوچک دوست داشتنی تر و زیبا تر شد.

یک شب بیاد موندی هم که با هم رفتیم شهربازی، ما سه نفر و کلی بهمون خوش گذشت، وااااااای که تو عاشق سرسره بزرگ شده بودی و می خواستی خودت تنهایی بیایی پایین، یکبار هم تنهایی امدی و کلی حال کردی....

اینا هم چند تا عکس از خاطره های خوب تابستون امسال

دوستت داریم یه دنیا

هشتمین سالگرد ازدواج عمو شهاب و خاله سهیلا  

چهل و دومین ماه تولد فرشته ماه 

ترنم و ساینا

 

 

یک روز خوب باغ باباجون، گوغر  

نم نم بارون، کنار سد گوغر 

عاشق این ژست بداخلاقت هستم .به زور باید نگهت داریم تا عکس بگیری

باغ آفتاب گردان، گوغر 

چقدر بابایی تلاش کرد تا این بره کوچولو را بگیره که تو باهاش عکس بگیری  

 

 

هشتمین سالگرد ازدواج مامان و بابا .کرمان 

 

 

 

اینجا هم با دوستای زمان دانشگاه مامان رفته بودیم بیرون.و این پسر خوشگل هم امیر محمد پسر خاله زهرا 

عروسی خاله ساره، تو و رادان

یک لباس خوشگل، یک دختر خوشگل تر 

 

ترنم و درسا خونه خاله سحر 

یک شب بیاد موندی، پارک، یه شام خوب، ما سه نفر  

ترنم در حال کمک  برای پخت غذا 

دریاچه، ترنم و بادکنک فراری  

ترنم و پخت شامی  کباب

اولین عکس پرسنلی  

 

 بفرمائید شام عزیزم، بفرمائید شام خانمم .... 

 

بدون شرح 

 

ترنم و سینما و شهر موشها.اینقدر از این فیلم خوشت اومده بود که همش میگفتی مامان میشه دوباره منو ببری سینما.من نمیخوام برماااااا عروسکام میخوان برن.آخه من اونا رو یادم رفت با خودم بیارم سینما.گناه دارن دلشون میخوادنیشخند

و عاشق شخصیت صورتی شدی و همش میگی من صورتی هستم.ونداد مشکی.بابا کپل خان و مامان تو هم نارنجی باشتعجب 

 اینجا هم با وسایلت مغازه درست کردی و ما باید ازت خرید میکردیم

سرسربازی و شهربازی ....  

 

 

 




نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۳/٦/٢٩ توسط ما دو نفر




نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۳/٦/٢٥ توسط ما دو نفر

سلام روشنایی زندگیم، مامانی این سری خیلی غیبت داشتم و نتونستم بیام، ولی الان امدم با کلی حرف، دختر کوچولوی من هر روز داره عاقل تر از روز قبل میشه و با حرف ها و کارهاش منو بیشتر عاشق خودش میکنه، خیلی دختر مهربون و احساساتی هستی، هر روز منو بابایی را بغل می کنی و دستت رو می ذاری رو گردن دوتامون و میگی من خیلی شماها را دوست دارم، من عاشقتونم و همیشه پیش شما می مونم. گاهی اوقات میایی پیش من و بغلم می کنی و محکم منو بوس می کنی و میگی وااااای چقدر دوست دارم تو بانوی منی

توی این چند وقته خیلی اتفاقات افتاده که یکی از اونا جابجا کردن خونه مون بود، متاسفانه از اون خونه قبلی نقل مکان کردیم به یک خونه دیگه. خدا رو شکر این خونمون خیلی خوبه و تو خیلی دوستش داری. مامان جون و خاله نسرین هم طبق معمول امدن تهران برای اسباب کشی کمکون دادن خیلی خیلی ازشون ممنونیم چون همیشه زحمت های ما گردن اونهاست. دست خاله سهیلا و عمو شهاب هم درد نکنه مثل همیشه کنارمون بودن و ما را تنها نگذاشتن. امتحانات منم تموم شده و نمره هام بسیار عالی شدند و الان دارم نفس می کشم دست تو دختر گم هم درد نکنه که ایتقدر با من راه میایی و منو اذیت نمی کنی. الهی دورت بگردم مامانی

نمی دونم کی این عادت و علاقه شدید تو به موبایل و کیف می خواد از سرت بیوفته اینقدر به موبایل علاقه داری که هر چیزی که به شکل مستطیل باشه را به عنوان موبایل استفاده میکنی و همه رو می ذاری توی کیفت حتی از موبایل من وبابایی هم نمی گذری. تا اینکه یه روز موبایل من دست تو بود و نمی دونم چطوری انداخته بودیش جلوی خونه و خدا رو شکر یک آقای محترم اونو پیدا کرده بود. ولی من کلی ناراحت شدم و با اینکه چیزی به تو نگفتم اما از همون اول که فهمیدی موبایل من گم شده شروع کردی به گریه کردن و میگفتی نارحت نشو میرم واست یه موبایل دیگه می خرم، مامان تو رو به خدا منو ببخش. الهی فدات شم که اینقدر فهمیده ای

قبل از امتحانهای مامان یه روز رفتیم خونه خاله مهرنوش و همه دوستای مامان و دوستای شما هم بودن و کلی به همه مون خوش گذشت. دست خاله مهرتوش هم درد نکنه. فعلا هم که ماه رمضونه و موقعی که می خوام بهت چیزی بدم که بخوری میگی نه مامان من روزه ام و نمی خورم . خخخخخخخ

تا یه مطلب دیگه خدانگهدار، ولی اینو بدون که من بدون تو هیچم، تویی بهانه زندگیم

 

 

 

 

آویسا ، ترنم ، نورا، درسا ، دینا 

 

اینجا مثلا همتون ژست گرفتین 

دختر مامان بزرگ شده واسه مامانش کار میکنه 

 

خونه خاله مهرنوش 

ترنم و امیر مهدی 

ترنم و راتین  

 

 به امیر مهدی میگی دستت چی شده 

 ترنم و بهار

 

اینجا اینقدر روی تخت خاله مهرنوش پریدین که فکر کنم تمام فنر هاش در اومد 

 

 

درسا داره واستون کتاب می خونه 

خاله مهرنوش یه ذره به ما آش داده کلی هم ازمون کار کشیده اینم مدرکش 

 

 

 بدون شرح

 

 

 

 

 

اینجا بابایی دستگیرت کرده 

و باز هم بدون شرح 

عاشق این چرخ و فلک شدی 

 قربون نگاه کردنت

این هم محتویات کیفت که همشون مستطیل هستن و به عنوان موبایل استفاده می کنی

آخر هفته رفته بودیم جاده چالوس

 

 

 

و در نهایت




نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۳/٤/٢٠ توسط ما دو نفر

مشاهده یادداشت خصوصی




نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۳/٤/٢٠ توسط ما دو نفر

سلام ترنم من 

39 ماهگیت مبارک عشق من ، دختر زیبای من این روزها و ماهها و سالها دارن خیلی سریع

میگذرن و من سعی می کنم در کنار تو  از لحظه لحظشون استفاده کنم و لذت ببرم .

چند روز پیش مامانی دل رو زد به دریا و ترنم خوشگله رو برد آرایشگاه و موهاتو کوتاه کرد.آخه موهات خیلی بلند شده بودن و تو نه میذاشتی توی حموم بشورمشون و نه میذاشتی که درست شونشون کنم .واسه همین تصمیم گرفتیم که موهاتو کوتاه کنیم تا خودتم راحت تر باشی.

اول بهت میگفتم ترنم بریم موهاتو کوتاه کنیم ... می گفتی نه می خوام موهام بلند بشه  مثل سی دی گیسو کمند که دارم ...اون خانمه که توی فیلم هست خیلی موهاش بلند و زرده می خوام مثل اون باشم و موهامو شونه کنم .

اما چند روز پیش که بهت گفتم ترنم بریم آرایشگاه و موهاتو کوتاه کنم ؟ تو هم گفتی بله مامان بریم بریمممممممم.منم از خدا خواستم و سریع لباس پوشیدم و رفتیم آرایشگاه

توی آرایشگاه هم خیلی خانم و آروم بودی و اصلا اذیت نکردی . خانم آرایشگر هم همش قربون صدقت میرفت و ازت تعریف میکرد

دیروز هم با خاله سحر و عمو محمد و بهار جون رفتیم پارک . تو و بهار حسابی بازی کردین.

 

اینم دختر زیبا روی من 

 

 به رسم هر سال که موقع در اومدن گلهای لاله میرفتیم پارک کوروش

فقط امسال یک کم دیرتر رفتیم و موقعی هم که رفتیم شب بود واسه همین خیلی عکسات خوب نشده

 

قربون اون تمرکز کردنت واسه  لاک زدن

 

اینم نتیجه اون همه تمرکز

 

 

ترنم و بهار

 




نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۳/٢/٦ توسط ما دو نفر
   درباره وبلاگ

   آخرين مطالب

   دوستان

   آرشيو مطالب

   نويسندگان

   موضوعات

   صفحات جانبي