سلام بهونه ی قشنگ من برای زندگی

میدونم که میدونی مامانی عاشقتتتتتتتتتتتتتتته

تو هر روز داری بلاتر و شیطون تر میشی وقتی که میخندی انگار که دنیا رو به من میدن بعضی مواقع  اینقدر خودتو برای منو بابایی لوس میکنی که میخوام بگیرم قورتت بدم از بس که خوشمزه ای

چند روز پیش داشتم آرشیو عکساتو مرتب میکردم دیدم که وااااااااای چقدر دختر من بزرگ شده و این روزهای خوب با چه سرعتی میگذرن.یه لحظه دلم گرفت نمیخوام تو بزرگ بشی میدونم که دلم برای این روزا تنگ میشه اماااااااااااااا حتما روزهای خیلی بهتری رو پیش رو داریم اینو مطمئنم خانممممممممممم

چند ماه میشه که تو خیلی کم غذا شدی و هیچی نمیخوری و در عوض من تا دلت بخواد حرص میخورم هههههههههه

آخه مامانم اینجوری که نمیشه تو ی این چند وقته هیچی وزن نگرفتی و اون لپای شیرین و خوشمزت دارن آب میشن ولی بازم خداروشکر میکنم که سالم هستی و همین برای من یه دنیا ارزش داره

مثل اینکه تو نمیخوای شروع کنی به حرف زدن البته تا دلت بخواد حرف میزنی اما به زبون خودت ما که چیزی از حرف زدنت نمیفهمیم ههههه

بعضی مواقع شروع میکنی به حرف زدن و با دستت اشاره میکنی به من و برای من توضیح میدی و وقتی که من میخندم بهت اخم میکنی  و با دست میزنی تو ی صورتم و با حالت قهر میری

ولی من هرچی بهت میگم ترنم اینو بگو اونو بگو انگار نه انگار

چند وقت هم هست که من میگی بابا هرچی میگم دخترم من مامانم مااااااااااااا ماااااااااااااااااان اما کو گوش شنوا

کلمه هایی رو که میگی ایناست : مامان ، بابا ، بده، بگیر ،پیشی، ددر، آب ، داغ، عت(ساعت)، دام(لامپ).

هرچی هم که میخوای میگی اینو بده

تا موهاتو شونه میکنم یا لباس تنت میکنم سریع میری جلوی آینه و شروع میکنی به قر دادن و دستتو میزاری جلوی دهنت و ذوق میکنی و به من نگاه میکنی و منتظری که من بگم واااااااااااااای دخترم چه ناز شدهههههه

تا میخوری زمین میایی سمت من میگی آخخخخخخخ بعدش من باید بوسش کنم تا خوب بشه البته به یک بار هم راضی نیستی ابنقدر میدی دست یا پاتو بوس کنم که دیگه من خسته میشم و میرم هههههههه

به قول بابایی دیگه تو ی حموم و دستشویی هم از دست تو آسایش نداریم تا کسی میره حموم تو هم باید باهاش بری اگر هم نبریمت اینقدر گریه میکنی و میایی تو ی حموم که تمام لباساتو خیس میکنی و اون موقع مجبوریم که تسلیم بشیم

گلاب به روتون از دستشویی هم هیچی نگو که تا صدای باز شدن در دستشویی رو میشنوی قبل از اینکه اون طرف بره دستشویی خودتو رسوندی بهش و به زور خودتو میندازی توی دستشویی

چند روز پیش دیدم میگی بابا(یعنی مامان) نگات میکنم مبینم داری باهام بای بای میکنی میگم کجا یهویی دیدم دویدی سمت دستشویی  ورفتی توی دستشویی  و در رو روی خودت بستی .نگو که در دستشویی باز بوده و شما هم از فرصت استفاده کردی خودتو پرت کردی اون تو

دیگه اینکه یه دونه دندون آسیایی و دوتا دندون بالا و  و دوتا دندون هم پایین دارن جونه میزنن .میدونم که خیلی اذیت میشی ولی مامانی دیگه چاره ای نیست اینجوری بهتر میتونی بابایی رو گاز بگیری ههههههه

یه موضوع جالب اینکه هر موقع میریم پارک دوست داری که با پسرها بازی کنی و میونت با اونا بهتره .چی بگیم والاااااااا اینو دیگه بابایی بای مدیریت کنه که دیگه در آینده ...

هر موقع که بیرون میریم میگی دست منو ول کنید که من خودم راه برم و همیشه خلاف جهت ما حرکت میکنی از الان داری ساز ناسازگاری میزنی و تا کسی رو میبینی دستتو میبری سمتش و بهش دست میدی و سرتو تکون میدی یعنی داری بهش سلام میکنی.

تا تلویزیون رو روشن میکنم شروع میکنی به دست زدن یعنی که برام آهنگ بزار تا من برقصم.

الان هم با بابایی خوابیدین و منم بعد از مدت ها تونستم بشینم پای کامپیوتر و از کارای دخترم بنویسم

فردا هم قراره که با دوستای نی نی سایت یه قرار داشته باشیم و حسابی خوش بگذرونیم .امیدورام که دختر خوبی باشی و خیلی اذیت نکنی .البته میدونم که همش باید دنبالت باشم

 

 

 

 

 

 




نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۱/٢/۱٤ توسط اشک کوچولو

سلام به تربچه نار نازی مامان

من میدونم که خیلی مامان تنبلی هستم و باید زودتر میومدم و عکسایی رو که برای تولد یک سالگیت رفته بودیم اتلیه رو زودتر از اینها توی وبلاگت میزاشتم.باید مامانی رو ببخشی نفسممممم 

دست عمو حسین درد نکنه با این عکسای قشنگی که از دخمل نازم گرفته.

مامانی عاشقتهههههههههههههههههه 

 

 

 

 

 

 

 

 

 




نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۱/۱/٢٥ توسط اشک کوچولو

سلام سلام صد تا سلامممممممممممم

سال نو همگی  مبارک صد سال به از این سالها

امسال خداروشکر از همون روزهای اولش برای ما پر از خوبی خوشی و سلامتی بوده و ایشالله تا اخرش هم همینجوری باشه الهی آمین

تربچه من سال نو تو هم مبارک عشق مامان

امسال عید به همه ما خیلی خوش گذشت و تو هم حسابی حال کردی و بعد از 9 ماه رفتیم کرمان و همه حسابی دلشون برای شما تنگ شده بود.البته بی خبر رفتیم چون که قرار بود 28 اسفند بریم کرمان که برنامه رفتنمون جلو افتاد و 25 عازم کرمان شدیم و حسابی همه رو سورپرایز کردیم.بعد از اینکه چند روز کرمان موندیم بابایی باید برمی گشت تهران تا بره سر کار که خیلی حالمون گرفته شد و من و تو با خاله سهیلا اینا و مامان بزرگی راهی بندر عباس شدیم و با دایی سعید و خانوادش دیداری تازه کردیم که حسابی دلم براش تنگ شده بود و شما حسابی با سایه و سهراب بازی کردین و تا تونستی با ونداد دعوا کردی هههههههههه.و دوباره برای سیزده به در خودمون رو رسوندیم کرمان و بابایی هم از تهران اومد و جمع سه نفرمون کامل شد.

در عرض یک ماه دختر نازم 4 تا دندون در آورده و حسابی ضعیف شدی و مثل همیشه هیچی نمی خوری و به جاش مامانی همش باید غصه بخوره.

اینم چند تا عکس از سفر کرمان تربچه نقلی من

 

بدون شرح

 

 

ترنم و سفره هفت سین خونه مامان بزرگ

یکی منو از دست این پسره نجات بدهههههههههههههه

 اینحا تولد ونداد که خونه دایی سعید براش تولد گرفتیم

 

ترنم در حال عکاسی

ترن

 

 

  




نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۱/۱/٢۱ توسط اشک کوچولو

سلام به ترنمی از جنس عشق

دخترک گلم،

دنیایت همیشه بهاری و روزگارت بی خزان،  ترنم نسیم بهاری بر شکوفه‌های عمرت وزان

این روزها،

روزگارمان همچون چکاچک پرندگان، سمفونی عشق می‌نوازد و تو، تکنواز شور و شادی، بر بال آرزوها سوارمان می‌کنی و تا بی نهایت خیال با خود می بری 

نوای ساز خنده‌هایت بر تار و پود وجودمان رقص می‌آفریند و عطر بهاری شکوفه‌های زندگی‌ات مستی را برایمان به ارمغان می‌اورد

سازت کوک، نوایت بهشتی، بهارت بی نهایت

یادگاری کوچک از آنان که تمام وجودشان برای توست بابا علی و مامان سمیرا

23 اسفند 1390




نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱٢/٢۳ توسط علی

 

 سلام عزیزترینم .سلام تربچه نازنازی من

مامانی چند وقته که به وبلاگت سر نزده و یه غیبت طولانی داشته

البته دوتا دلیل وجو داشته که مامانی نتونسته به وبلاگ دخترش یه سر و سامونی بده

اول از همه اینکه شما تازگیا خیییییییییییییییییلی بلا شدی و اصلا به مامانی اجازه نمیدی که بیاد سمت کامپیوتر چه برسه به اینکه من بخوام با کامپیوتر کار کنم.

دلیل دوم هم اینه که چون بابایی این ترم .ترم آخرش بود و باید پروژه پایانی شو تموم میکرد تا میرسید خونه کامپیوتر رو برمیداشت و شروع میکرد به کار کردن و مامانی به  معنای واقعی با دنیای مجازی بیگانه شده بود

وامااااااااااااااااااا

خدمت دختر ناز خودم عرض کنم که توی این چند وقته خیییییییییییییییییییلی اتفاقات افتاده که چند تاشو برات تعریف میکنم

اول از همه اینکه برای دختر گلم در تاریخ 20 بهمن تولد گرفتیم البته یه تولد خیلی کوچولو ....آخه نه اینکه ما اینجا تنها هستیم برای همین فقط چند تا از دوستای نزدیکمونو دعوت کردیم .ولی با این حال کلی بهمون خوش گذشت و شما هم تا تونستین پفک و پف فیل خوردین.

روز بعد تولدت هم رفتیم پیش عمو حسین و کلی از تو و من و بابایی عکس گرفت

ولی هنوز که هنوزه عکسارو به ما نداده . ولی در اولین فرصت که عکسارو داد حتما میزارم توی وبلاگت

 توی این مدت تربچه من سه تا دندون دیگه هم در آورده و حسابی دندون دار شده

دیگه اینکه شما خیلی دختر اجتماعی هستی و هر جا که میریم به هیچ وجه غریبی نمیکنی و تا کسی دستاشو باز میکنه سریع میری بغلشون

و حسابی شیطون شدی و میخوای تمام کاراتو خودت انجام بدی و وقتی که بیرون میریم همش میگی دست منو ول کنید تا من خودم راه برم و ما یهویی میبینم که شما نیستید و حالا باید بگیردیم و شما رو از بغل این واون جمع کنیم .اخه مامانم یه ذره حجب حیا هم بد نیست به خداااااااااااااااا

اول و دوم اسفند هم تولد من و بابایی بود و دوباره یه دونه تولد دیگه داشتیم 

همون جور که گفتم بابایی هم درسش تموم شد و من یکی راحــــــــــــــــت شدممممممممممم

داریم کم کم کارامونو میکنیم که برای عید بریم کرمان و حسابی خوش بگذرونیم .همه اونجا منتظر شما هستن آخه نزذیک به 9 ماهه که تورو ندیدن

من همش نگران بودم که میریم کرمان تو اونجا غریبی بکنی اما با این رفتارایی که از تو دیدم خیالم راحت شده

الان که دارم این مطلب رو مینویسم ساعت 2:30 دقیقه صبح هستش

چون توی طول روز وقت نمیکنم بیام پای کامپیوتر

 چه میشه کرد هرکی دختر خوشمزه و نازی مثل تو بخواد باید این کارهارو هم بکنه دیگه

اینو بدون که مامانی عاشقته و برات میمره

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 




نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱٢/۱٥ توسط اشک کوچولو

 

به نام خدایی که به یگانه دخترم  ثمره عشقم هستی بخشید
به اون نعمت زندگی را عطا کرد
خدایا شکرت که به من لیاقت مادر شدن رو دادی
شکر برای قشنگترین لحظه زندگیم که لحظه به دنیا اومدن تو و شندین صدا و دیدن چهره فرشته گونه تو بود
شکر برای سلامت کامل تو شکر برای عشق فراوانم به تو
شکر برای مادرانه هایم با تو و دلشوره هایم برای تو
و باز هم شکر برای یکسال به خوبی و خوشی و سلامتی و شادی و پر از تجربه و خاطره با تو
ترنم شیرینم ،  دیوانه وار دوستت دارم ونهایت تلاشم را می کنم تا تمام لحظه هایت را از خاطره های خوب پرکنم . دوست دارم بهترین و شیرین ترین تجربه ها را از خوشه های زرین زندگی برایت دستچین کنم . دوست دارم همیشه دلت شاد و تنت سالم  باشد
تربچه خوردنی و شیرین من اولین سالگرد تولدت مبارک
توی این یک سال خیلی دوست داشتم که خاطره به دنیا اومدنت رو بنویسم اما هر دفعه به هر دلیلی نمیشد .اما امروز تصمیم گرفتم به مناسبت تولدت خاطره زایمانم رو بنویسم تا به یادگار بمونه.

 

و اما خاطره تولد ترنم

روز دوم بهمن 1389 ساعت 8 صبح قرار بود شما قدم های پاکت رو به این دنیا بزاری و زندگی مارو سرشار از عشق و شادی کنی.شب قبلش خیلی خوشحال بودم و هیچ استرسی نداشتم و با علی بابا رفته بودیم بیرون و کلی خرید کرده بودیم . و همه چیز همون جوری که میخواستم پیش میرفت.صبح ساعت 6 صبح از خواب بیدار شدم و دیدم که مامان بزرگ ثزیا قبل از ما از خواب بیدار شده و بساط صبحانه رو چیده، اما من نمی تونستم چیزی بخورمناراحت و از ساعت 9 شب قبلش هم چیزی نخورده بودم.لباس هامو پوشیدم و آرایش کردم و تمام وسایلی رو که آماده کرده بودم که با خودم به بیمارستان ببرم و برداشتیم و با مامان بزرگ و علی بابا و خاله سهیلا راهی بیارستان عرفان شدیم.راس ساعت 6:50 دقیقه رسیدیم بیمارستان و رفتیم قسمت بلوک زایمان.زنگ زدیم و یه خانمی اومد و در رو باز کرد و به من گفت که با همرهات خداحافظی کن و بیا تو.همیشه فکر میکردم توی این لحظه نتونم جلوی خودمو بگیرم  و میزنم زیر گریه.اما هیچ استرسی نداشتم و تازه خوشحال هم بودم که تا چند دقیقه دیگه تو رو خواهم دید . این 9 ماه انتظار به پایان میرسه.
با مامان خدا حافظی کردم و احساس کردم که مامانم داره گریه می کنه با بابا علی که خداحافظی کردم دیدیم که چشماش پر اشک شد و منو بوسید و گفت که خیلی زود با دخترمون بیا بیرون. یک لحظه دلم گرفت و دوست نداشتم که تنهاش بذارم دوست داشتم که توی اون الحظه اونم باهام بود اما....
وارد بلوک زایمان شدم یه پرستار امد و کارهای قبل عمل را که تعویض لباس و وصل کردن سرم و ... بود را برام انجام داد، منتظر دکتر بودم که دیدم فیلم بردارمون امد و چند دقیقه ای با اون سرگرم شدم تا اینکه دکتر اومد.دل توی دلم نبود و میخواستم زودتر دخملمو ببینم و بغلش کنم. منو روی یک تحت خوابوندن و گفتن که الان دیگه وقت اینه که بری اتاق عمل و همشون ازم خواستن که براشون دعا کنم. روی تحت که خوابیده بودم احساس می کردم که کم کم داره بدنم سرد میشه، چند تا اتاق را که رد کردیم تا اینکه رسیدیم به اتاق عمل،
منو وارد اتاق عمل کردن، نمی دونم از استرس بود یا اینکه اتاق عمل سرد بود چون که تمام بدنم از سرما می لرزید و دندونام به هم می خورد. گفتم که من خیلی سردمه، گفتن الان روت پارچه می اندازیم گرم میشی. دکتر بی هوشی ازم پرسید که بچه ات دختره یا پسر، و اینکه اسمش چیه؟ گفتم دختره و اسمس ترنمه که گفت چه جالب، اسم دختر منم ترنمه. دکتر بیوشی ازم پرسید بیهوشی کامل میخواهی یا بی حسی که من گفتم بی حسی بهم گفت بلند شو و بشین تا آمپول بزنم توی کمرت، داشتم از ترس می مردم، اخه من از آمپول خیلی می ترسم و شنیده بودم که این آمپول خیلی هم درد داره، در حال صحبت کردن با دکتر بیهوشی و پرستارها بودم که احساس کردم که یه چیز نازک و خمیده وارد کمرم شد. خیلی درد نداشت و چند ثانیه بیشتر طول نکشید اما احساس کردم که در عرض همین چند ثانیه پاهام سنگین شدن و شروع کردن به مور مور کردن و اصلا نمیتونستم حتی چند میلیمتر جابجاشون کنم، انگار که دوتا وزنه 100 کیلویی بهشون آویزون کرده باشن. دکتر بیهوشی گفت که پاهاش بی حس شده و می تونید عمل را شروع کنید.البته اینو هم بگم که من هیچی نمیدیدم چون یه دونه پارچه سبز رنگ جلوی من آویزون کرده بودن و من فقط صداهاشونو می شنیدم.
توی اون لحظه سعی می کردم همه کسایی را که بهم سفارش کرده بون واسشون دعاکنم رو به خاطر بیارم و واسشون دعا کنم، که احساس کردم روی شکمم دست می کشن و یک برش افقی روی شکمم حس کردم، داشتم از ترس می مردم، گفتم صبر کنید، من حس دارم، دارم حس می کنم، دکتر گفت بله تو حس داری ولی درد نداری در همین حین برش دوم و سوم را هم حس کردم. قلبم داشت میومد تو ی دهنم و دست دکتر را تا آرنج توی شکمم احساس کردم. یک کم درد احساس کردم دردی که مثل دل پیچه بود چون کاملا احساس میکردم که دست دکتر توی شکم من میچرخه.البته همراه با این درد یه عالمه ترس هم همراهم بود اما دیگه چاره نداشتم و باید تا آخرشم میرفتم.یک دفعه کمرم از روی تخت بلند شد و با تمام وجودم احساس کردم که دارن بچمو از شکمم می کشن بیرون و دوباره کمرم روی تخت قرار گرفت.در همین حین دکتر هم با صدای بلند اذان میگفت.وووووووووووووووووای استرسکه چه حالی داشتم مو به بدنم راست شده بود که یهو صدای گریه های تو رو شنیدم و با گریه های تو منم گریه میکردم و اشکام ناخداگاه سرازیر شدگریه.فقط منتطر بودم که هرچه زودتر این فرشته نازنین و زیبا رو ببینم.فقط می شنیدم که پرستار ها میگفتم که چه دختر تپلی چقدر لپ داره و دل منو آب میکردن.بعد از چند دقیقه یکی از پرستارها دختر نازمو که توی یه پارچه سبز رنگ بود و مثل فرشته ها شده بود رو آورد و لپشو چسبوند به لپم.واااااااای که چه حس قشنگی بود.یکی از زیباترین لحظه های زندگی من بود اینقدر لپت داغ بود که سرمای اتاق عمل رو فراموش کردم.بعلههههههههههههههه تربچه من ساعت 7:50 دقیقه صبح روز 2 بهمن 1389 به دنیا اومد.


 

 

 

 




نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱۱/٢ توسط سمیرا

سلام به خوشگل بابا

الهی من فدای اون شیطنت های تو برمبغل. این روزها اینقدر شیطون شدی که نگو و نپرسابله. تقریبا توی خونه همه چیز را جمع کردیم از کتاب خونه گرفته تا شومینه و ... و تو توی خونه از این طرف به اون طرف می دویهورا و شیطنت می کنیابله و منو مامانی عاشقانه نگاهت می کنیمخیال باطل

هر روز شیرین تر و دوست داشتنی تر می شویماچ و فکر نمی کنم که این روز ها برای ما فراموش شدنی باشد. وقتی که از سرکار میام خونه و در که باز میشه تو با چهره ای سرشار از شور و شادی خودت را توی بغلم پرت می کنیبغل تمام شادی های دنیا به من داده می شودقلب

این روزا کارهای جالبی می کنی، دستت را می گذاری کنار گوشت و می گی "الو"به من زنگ بزن، مامانی که واست شعر می خونه و می گه " بع بعی می گه..." تو می گی "بَ بَ" دلقک... ، صدای در که میاد میدوی سمت در و می گی "کی"چشم،  مامانی بهت میگه بابا رو بوس کن، صورتت را مذاری کنار صورت من و با لب های قشنگت منو بوس می کنماچی، وقتی ازت می خوام مامانی را ناز کنی با اون دستای کوچولوت می کشی روی صورت مامانی و نازش می کنیقلب. تو عاشق بازی کردن با بچه ها هستیگاوچران، فقط کافی یه کوچولوی همسن و سال خودت ببینی با اشتیاق میری سمتش و باهاش بازی می کنی. ذوق کردن را با تمام وجود توی چهره ات نمایان میشهابله.

وای خدای من باورش هم برام سخته که دختر کوچولوی ما اینقدر بزرگ شده باشهفرشته، امشب یکی از لباس هایی که روزهای اول می پوشیدی را مامانت تنت کرده بود. یادمه اون روزا تا زیر زانوهات بود و امشب رسیده به کمرت واست شده بود بلوزنیشخند... وای خدای من شکرتماچ...

راستی شیطون بابا نمی دونم مشکل تو با کامپیوتر چی چی هستشیطان. من و مامان جرات نداریم بشینیم پشت کامپیوتر، تا می بینی که ما در حال کارکردن با کامپیوتر هستیم سریع خودتو می رسونی به ما و از پاهای ما آویزون میشی و خلاصه ما را مجبور به بلند شدن می کنیکلافه. الان هم که دارم می نویسم بعد از کلی شیطنت و شلوغ کار توی خونه راحت خوابیدیخمیازه و فرصتی شد که بیام اینجا 

حرف از قشنگی های این روزها زیاده، و شادی های ما تموم نشدنی اما بهتره که حرف زدن را تموم کنمخنثی

راستی یه تیکه فیلم از شیطنت های تو رو که دیشب گرفتم می ذارم اینجا. دیدنش خالی از لطف نیست عینک

لینک دانلود فیلم ترنم 

پ.ن. ممکنه بخاطر کندی اینترنت و هزار و یک مشکل دیگهگریه کمی مجبور بشید صبر کنید. خوب صبر کنید دیگه. اِ اِ اِ اِ اِزبان 

پ.ن. عزیز دل برادرماچ. یه ماشالله بگو، یه آیه الکرسی بخون، یه حمد و قل هو الله بخون، بچه چشم می خورهناراحت، بچه استناراحت، گناه دارهناراحت، خوبه من هم بیام تو رو چشم کنم نیشخندمژه




نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱٠/٢٦ توسط علی

سلام مامانی...سلام عشقم ....سلام قند عسلم

من قربون تربچه ناز و خوردنی خودم برم که هر روز شیرین تر از روز قبل هستش مامانی چند وقته که نتونسته بیاد و ویلاگ دخترشو به روز کنه .

باید منو ببخشی آخه این روزا اصلا وقت نمیکنم که به هیچ کاری برسم آخه نه اینکه شما خیلی فضول تشریف دارین من همش باید حواسم به شما باشه و وقتی هم که میخوابی منم بدو بدو باید به کارای خونه برسم ....بعضیی وقتا خودمو

فراموش میکنم ولی پیش خودم میگم عیبی نداره در عوض من یه دختر دارم شاه نداره ....صورتی داره ماه نداره...الهی که من فدای تو بشم ...مامانم من عاشقتم

..نمیدونی که چقدر دوست دارم و بهت وابسته شدم ..حتی یه دقیقه هم نمیتونم بدون تو سر کنم .وقتی که میخوابی دلم برای شیرین کاریهات تنگ میشه و از یه طرف دلم میخواد بیدار بشی و از یه طرف دوست دارم که بخوابی تا من به کارام برسم تا دو هفته دیگه شما یک ساله میشین ..یک سالی که پر بود از لحظه های شیرین و سرشار از شادی و خوشبختی که با اومدن تو چندین برابر شد...اصلا باورم نمیشه که یک سال به این زودی داره میگزره و ثمره عشقم داره روز به روز بزرگتر و شیرین تر میشه.

تو دیگه الان به خوبی راه میری و امشب برای اولین بار توی خیابون دست مامان و بابا رو گرفته بودی و سه تایی با هم راه میرفتیم ..واااااااااااااای که چه حس قشنگی بود میخواستم همونجا از ته دل داد بزنم از بس که خوشحال شده بودم .آخه قبلا وقتی که کفش می پوشیدی نمیتونستی خودتو نگه داری و همش می خوردی زمین .

امشب رفتیم دکتر آخه تو یک هفته ای میشه که خیلی بد غذا شدی و من هرچی که بهت میدم نمیخوری و همش آویزون پاهای منی و فقط میخوای شیر بخوری . منم

خیلی نگرانت بودم و گفتم نکنه این لپای خوشمزه دخترم خدای نکرده آب بشن برای همین رفتیم دکتر و آقای دکتر هم گفت که خیلی وزنش خوبه و کم اشتهاییش هم طبیعیه

توی مطب دکتر نمیدونی که چه آتیشی به پا کرده بودی به همه اتاق ها سرک میکشیدی و دل همه رو برده بودی.همه هی بهت نگاه میکردن و

قربون صدقت میرفتن وتو برای همشون موشی می شدی و می خندیدی.بعدش که رفتیم توی اتاق که دکتر شمارو ویزیت کنه اولین جمله ای که دکتر گفت این بود که دختر شما خیلی زیرکه و خیلی بیشتر از سنش میفهمه . اون موقع بود که منو بابایی قند توی دلمون آب شده ههههه

بعدشم اومدیم خونه و شما شروع کردین به غذا خوردن...امیدوارم که فردا دوباره بازی در نیاری و بد غذایی نکنی.

الانم که دارم این مطلب رو مینویسم شما با بابایی خوابیدین و منم از فرصت استفاده کردم و ......

چون چند وقته که نتونستم وبلاگت رو به روز کنم عکسایی رو که میزارم مال ماه پیشه از ماه محرم تا امشب

عاشقتم هوارتااااااااااااااااااااا

  

 

 ترنم با صورت کثیف بعد از میوه خوردن

 

 

 

 

 

 




نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱٠/۱٩ توسط اشک کوچولو
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   نويسندگان

   موضوعات

   صفحات جانبي

   دوستان