این فرشته ساده است و خط خطی ست

سر به زیر و یک کمی،خجالتی ست

بوی سیب می دهد لباس او

دامنش حریرِسبز و صورتی ست

...گوشواره هایش از ستاره است

تاجش از شهاب سنگ قیمتی ست 

سرمه های نقطه چین چشمهایش 

ریزه هائی از طلاست،زینتی ست

تکه ای از بهشت توی دستش است

خنده های کوچکش قیامتی ست...

و

شنبه 2 بهمن 1389 ساعت 7:58 دقیقه صبح خانواده ما سه نفره شد و "ترنم" فرشته کوچولوی ما قدم های پاکش رو روی چشم های من و باباش گذاشت.دختر گلم به این دنیا خوش اومدی. امیدوارم که من و بابایی بتونیم پدر و مادر خوبی برات باشیم.خیلی وقته که می خوام برات چیزی بنویسم ،ولی اینقدر ذهنم مشغول  و سرم شلوغ بود که وقت نمی کردم،باید مامانی رو ببخشی.خیلی حرفها دارم که باهات بزنم تا اینکه سبک شم.

 

این روزایی که گذشت هم خوب بود و هم بد،خوب بود به خاطر اینکه خدا تو فرشته کوچولو رو به ما هدیه دادو خونمونو سرشار از عشق و زیبایی کرد.و هم بد بود به خاطرمریضی  تو عزیز دل مامان.واااااااااااااااااااای که چقدر بد بود. با اینکه 19 روز گذشته ولی هر دفعه که بهش فکر می کنم انگار که کسی قلبمو از توی سینم در میاره و اشکام ناخودآگاه سرازیرمیشه.ولی خوب بگذریم خدا رو شکر که تو الان حالت خوبه  و توی بغل من خوابیدی و من دارم این مطلب رو می نویسم.تو هر روز داری قیافه عوض می کنی و کارهای جدید انجام میدی و من کلیییییییییییییییییییی ذوق می کنم . الهههههههههههههههی که مامان فدات بشه.

 بعضی شبا اصلا نمی خوابی و من هرچی قربون صدقت میرم و تکونت میدم که بخوابی فایده نداره.بعضی وقتا که عصبانی میشم تا بهت نگاه میکنم که مثلا دعوات کنم چنان خنده نازی می کنی که قند توی دلم آب میشه وتمام خستگی و بی خوابی رو فراموش میکنم .خودمونیما تو یه جغله بچه خوب بلدی مامانو ...کنی.

 

دختر گلم امیدوارم که همیشه سالم باشی و من هیچ وقت ناراحتی و مریضیتو نبینم.خدایا بازم ازت ممنونم که خوشبختیمونو تکمیل تر کردی.

از همتون به خاطر پیامهای تبریکتون سپاسگزارم و بهترین ها رو براتون آرزومندم.

 

این هم چند تا عکس جدید از ترنم خوشگله و اتاقش




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱۱/٢۱ توسط سمیرا

بالاخره بعد از چند روز تلاش و کلنجار رفتن با خودمکلافه، امروز تونستم بیام و مطلب بنویسمنیشخند، این چند روزه اینقدر درگیر ترنم، درس، و ... بودم که اصلا دل و دماغ نوشتن نداشتمناراحت

ممنون از همه اونایی که بهمون سرزدن، تبریک گفتن و ....قلبماچ

نمی دونید این روزا چه حال و هوایی دارمابله، کلا توی آسمون‌ها هستمفرشته، ترنم هر زور جذاب تر از دیروزش می‌شهقلب، خنده‌های ریز ریزش دیوانه‌ام می‌کنهماچ، 

 

 

 

عسل بابا دختر خیلی آرومیهفرشته، شبا می‌خوابه، روزا هم آرومه، توی این مدت فقط دو بار نذاشت سمیرا بخوابهخمیازه، یکیش هم همین امروز بود که از 6 صبح بیدار شده و تا مامانش می خواد از کنارش بلند بشه، شروع به غر زدن می‌کنه که نرو و با من بازی کنهورا و.... 

 

توی این چند روز دو بار بردیمش دکترناراحت، دکتر اولش کمی ترسوندمونگریه، گفت سرش مشکل داره، و باید از پاهاش هم سونو گرافی بشه، خیلی نگران بودمگریه، داشتم  دیوانه می‌شدم، هفته بعدش بردیمش پیش یه دکتر دیگه، گفت اصلا هیچ مشکلی ندارهدلقک، و هم سرش خوبه هم پاهاشابله، دیشب که روی سرش دست می‌کشیدم دیدم فاصله بین سرس از بین رفته و خوب شدهمژه. ( خدا رو شکر) نمی دونم چرا بعضی از این دکترا اینقدر... هستند.

 

بعضی صبح‌ها که می‌خوام بیام سرکار، عشق بابا همچین توی چشمام نگاه می‌کنه که دیونه میشمبغل. دلم می‌خواد  پیشش بمونم، اما بالاخره پوشک هم خرج دارهشیطان

 

خلاصه این روزها جز بهترین روزهای عمرهفرشته

دل می‌خواست از مامانش هم بنویسملبخند، اما می‌ذارم خودش بیاد از حس و حالش ادامه همین ملطب بنویسهقلبماچ

 

پ.ن. از خاله سارا هم ممنون که این روزا بخاطر مریضی ترنم خیلی مزاحمش شدیملبخند




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱۱/٢٠ توسط علی

امروز بالاخره ترنم مرخص شد و امد خونه، نمی دونید منو سمیرا چقدر خوشحال بودیم، کلا توی اسمون‌ها بودیم.

خدا یا شکرت

از همه اونایی که دعا کردند، زنگ زدن، ایمیل و اسمس و .... ممنون و متشکریم

این هم چند تا عکس از این خانم خانما

عاشقشم...........

 




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱۱/٧ توسط علی

امروز ساعت 8:17 دقیقه صبح بهم گفتن که ترنم به دنیا امد.

صبح ساعت 5.5 بیدار شدیم و با سمیرا و مامان بزرگ ثریا و خاله سهیلا امدیم بیمارستان عرفان.

سمیرا ساعت 7 رفت توی اتاق عمل، مهدی ( عموی مهربون ترنم و دوست خوب من) ساعت 7.5 به جمعمون اضافه شد. خاله مژگانش هم ساعت 8 امد. 

من حسابی استرس داشتم. حسابی استرس داشتم...

ساعت 8:17 دقیقه صبح بهم گفتن که ترنم به دنیا امد. خیلی خوشحال شدم و از شدت خوشحالی کلی گریه کردم، بعد هم به همه خبر دادم و همه تبریک گفتن...

چون سمیرا را بیرون نیاورده بودن، ترنم هم هنوز بیرون نیومده بود و نگران بودم. ساعت 9.5 رفتم سری به یکی از آشنا‌ها که اون هم اینجا زایمان کرده بود زدم وقتی برگشت دیدم ترنم را نشون مامان بزرگش و خاله‌اش دادن اما گفتن دیگه نمی شه نشون داد و باید صبر کنم

ساعت 10 سمیرا را آوردن خدا رو شکر حالش خوب بود. خیالم راحت شد. با هم رفتیم بالا توی بخش. اما هنوز این دختر خوشگل منو نیاوردن. 11 زنگ زدم به بخش نوزادان که گفتن باید دکتر ویزیتش کنه

ساعت 11.5 زنگ زدن و گفتن برم پایین، رفتم پایین و دکترش گفت که حالش خوب نیست و باید تا 12 صبر کنیم ببینیم میشه از دستگاه جداش کرد یا نه، اگه نشه باید بستریش کنیم، دنیا روی سرم خراب شد، گفتم میشه ببینمش گفتن آره

رفتم بالای سرش، زیبا ترین چیزی که توی دنیا دیده بودم، یه دختر ناز، که لای یه پتوی صورتی پیچیده شده بود، چشماش بسته بود، فکر کنم خواب بود. یه خورده اشک از چشام امد.

امدم بیرون، رفتم توی ماشین، باز یه خورده گریه کردم، امدم بالا خیلی جلو سمیرا جلو خودمو گرفتم

12 رفتم پایین گفتن باید بستری بشه، داغون بودم، کاری بستریش را کردم، سمیرا یه چیزایی فهمیده بود، زنگ زد بهم و گریه کرد، امدم بالا پیشش کلی باهاش صحبت کردم تا آروم شد، 

الان ساعت 4:20 دقیقه عصر هست و  منو سمیرا تنها هستیم، سمیرا تازه شروع کرده به خوردن چایی و عسل. حالش خدا رو شکر خوبه، فقط کمی درد داره، یه خورده دل نگرون ترنم هستش،

امید به خدا

دعا فراموش نشه

 




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱۱/٢ توسط علی
   درباره وبلاگ

   آخرين مطالب

   دوستان

   آرشيو مطالب

   نويسندگان

   موضوعات

   صفحات جانبي