خب دیشب بالاخره سمیرا موفق شد و رفتناراحت

آی حالم گرفته هست. دیروز رفته بود آزمایش، مثه اینکه یه سونو هم گرفته‌بود. اما ظاهرا هنوز دخترقلب و پسرقلب بودن معلوم نبود.

قول داده بودم عکس‌های این کوچولوی ناز قلبو واستون بیارم خب عکس‌های سونوی دیروزو آوردم واستون می‌ذارم 

 

ای جووووونم

این یکی رو ببینید

 

خدائیش قشنگه

خدایا شکرت...

 

خیلی جالبه. صورتش کاملا مشخصه، بینی و چشم و دهنش....ماچ

از دیدنشون سیر نمی شم

 




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٤/٢٧ توسط علی

به قول یکی "چه زود دیر می‌شود."

امروز سمیرا میره کرمون. حالم حسابی گرفته هستگریه. امروز عصر وقت آزمایش داره شب هم با کوچولومون میره کرمون. کاش این خانم دکتر خداداد یه برنامه می ریخت یه هفته دیرتر می رفتنشیطان.

5شنبه رفتم واسه کوچولومون پنپرز ( اگه اسمشو اشتباه ننویسمزبان) بگیرم. چند تا مغازه را گشتم گیر نیومد. از حالا باید به فکرش باشیم. نیشخند 

هرچی به سمیرا می‌گم بابا بیا برو سونوگرافی من ببینم دخترهقلب یا پسرقلب می گه نه. می گه تو الان بفهمی دختره یا پسر می ری واسش خرید می کنی سلیقه ات خوب نیستسبز. ای بابا خب اگه سلیقم بد بود که سمیرا را انتخاب نمی کردمشیطان.

خلاصه ما موندیم تو کف حسابی...




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٤/٢٦ توسط علی
   خواب


چند تا اتفاق جالب این چند روز افتاده،

خب فکر کنم تقریبا از پنج‌شنبه ویار سمیرا خوب شده فرشته و خوشبختانه دیگه مشکل بقول بچه عق٠( گلاب به روتون) ندارهچشمک  البته جدیدا با یه مشکل جدید روبرو شده اون هم مشکل بی خوابیه... یعنی شبها تا صبح بیداره و اذیت می‌شه خمیازه

اتفاق دوم یه خواب بود که سمیرا 2-3 شب پیش دیده، خواب دیده بود که داره به کوچولومون شیر می‌ده. ای جوووووونم. خوشبحالش. فکر نکنم هیچی توی دنیا آرامش بخش‌تر از این باشه که آدم کوچولوش را بگیر تو بغلش و بهش شیر بده.نیشخند خدائیش بهش حسودیم شدشیطان

این روز ها آشپزیم هم داره بهتر می‌شهخوشمزه دیروز شامی درست کردم با سس مخصوص خودم. خدائیش خوشمزه شده بود. دیگه چه کنیم این هم از عوارض بابا شدنه دیگه. آدم مجبوره غذا درست کنه. ظرف بشوره و ....

 

 




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٤/٢٠ توسط علی

 

امروز کوچولوی ما ده هفته‌ای شد. دیروز رفتیم پیش دکتر خداداد( البته بنده پشت در اتاق نشسته بودم و سمیرا داخل بودچشمک)،  آزمایش و سونو گرافیشو دید. (ایشالله سر فرصت سونوش را هم میارم که این کوچولوی 9.5 میلیمتری ما رو ببینید.)

کوچولو یه حال اساسی هم به سمیرا داد و مجبورش کرد که برنامه سفرش را بخاطر آزمایش تا 26ام عقب بندازه ( دلم واسه سمیرا سوخت دلش واسه مامانش خیلی تنگ شده. خب ولی حداقل باعث میشه که من بیشتر پیشش باشم و دیرتر برهشیطان).

این روزا حال سمیرا خیلی بده. روزی 2-3 بار گلاب به روتون میشهناراحت. شبا خواب نمی‌ره و ... از دست من هم که کاری بر نمی‌آد. 

 




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٤/۱٥ توسط علی

 

خب نمی دونم از کجا باید شروع کرد. اولین روزی که فهمیدم یه مهمون توی راه داریم از خوشحالی توی پوست خودم نمی گنجدیم. یه عصر جمعه بود....

سمیرا کلی گریه کرد. و من بغلش کرده بود.

خدا را شکر

 




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٤/۱٤ توسط علی
   درباره وبلاگ

   آخرين مطالب

   دوستان

   آرشيو مطالب

   نويسندگان

   موضوعات

   صفحات جانبي