امروز بعد یه مدت دوباره امدم که دختر خانم گلمونقلب بنویسم،

اول قابل توجه آقای خواستگار، قبلا هم گفته بودم که دخترمون می‌خواد درس بخونه فعلا قصد ازدواج نداره، نیشخند

دوم قابل توجه آقای پسر بد، هویت شما خیلی اهمیتی ندارهشیطان،‌بنده روی صحبتم با دوستانی بود که اسمشونو می‌نوشتن ولی به علت تشابه اسمی من نمی‌فهمدم که این لطف و سرزدن از طرف کدومشون بوده.خجالت پس شما خودشو خیلی ناراحت نکنهورا

بقیه هم، همه اونایی که که نظر عمومی گذاشتن و نظر خصوصی گذاشتن ممنون.ماچ

خب هنوز اسم باران به تصویب نرسیدهزبان، سمیرا میگه ترنم، ثنا، سنا، دیانا، روژا و .... خب ما همچنان دنبال یه اسم هستیم بغل

هفته پیش رفتیم واسش کلی لباس خریدمفرشته، وای نمی دونید لباس بچه خریدن چقدر خوبه، آستین کوتاه، زیردکمه‌ای، آستین بلند، شلوار، جوراب، و ....ابلهدلقکهورا

البته این ها خرید‌های سری اول بود، سری دوم هم واسش یه بلوز بافتنی قهوی‌ای رنگ ناز و یه پیراهن خیلی خوشگل خریدیم.

خداییش کلی ذوق کردیم. یه عروسک کوچولو هم واسش خریدم،

این روزا بزرگتر شده، خیلی هم کم تکون می‌خورهماچ، البته سمیرا می‌گه بیشتر اوقات خودشو سفت می‌کنه، طوری که می‌شه بودنشو حس کرفرشتهد. قربونش برم الهی...عاشقشمممممممممممممقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلب

آخ راستی داشت یادم میرفت، می خواستیم واسش کالسه و این چیزمیزها رو بخریملبخندکه وحید ( می دونید که کی را می‌گم  قابل توجه حسودان م. ا. و م.س. شیطانو ... عشقمسبز را می‌گم) گفت فعلا صبر کنید خودم خبرتون می‌کنم. حالا این آقای دودرعینککی به ما خبر بده خدا می‌دونه، اگه زیاد طول بکشه سمیرا حتما پوست منوتعجب خواهد کند ( قابل توجه آقا وحید)

باز هم از لطف همه‌تون ممنونماچ




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٦/٢٢ توسط علی

امروز باید می‌رفتیم پیش دکتر خداداد،  زود از شرکت زدم بیرون و امدم مطلب دکتر، سمیرا لبخند قبل از من رسیده بود. یک ساعتی طبق معمول منتظر شدیم نیشخند که نوبت سمیرا بشه، امروز سمیرا کمی استرس نگران داشت، می گفت که وزنم زیاد شده و ممکنه دکتر باهام دعوا کنی ( الهی، عزیزم این چند روز اینقدر استرس داشت که جرات نمی کرد درست غذا بخوره.استرس)

خلاصه رفت پیش دکتر و بعد امد بیرون، حسابی خوشحال بوددلقک، دکتر که باهاش دعوا نکرده بود هیچ، کلی هم بهش روحیه داده بود. گفته بود وزنت عادیه، کلی راجع به اینکه چی بخوره و چی نخوره توضیح داده بودخوشمزه، و وقتی هم فهمیده بود که این کوچولوی نازنین ما دختره کلی خوشحال شده بود و کلی به سمیرا تبریک گفته بودقلب.

این چند روزه حسابی درگیر انتخاب اسم بودیم، خدائیش چقدر کار سختیهناراحت، از همه اونایی که این چند روز اسم پیشنهاد کردن ممنونماچ، راستش بعد از کلی بالا و پایین کردن و توی اینترنت چرخ زدن و کتاب اسم خریدن و ..... فرشتهخلاصه سرتونو درد نیارم امشب سمیرا اسم بغل"باران" بغلرا پیشنهاد کرد. به نظر من هم قشنگه. حالا تا ببینم چی میشه.

دختر بابا را عشق است.قلبماچقلبماچقلبماچقلبماچقلبماچقلبماچقلبماچقلبماچقلبماچ

 

پ.ن. ممنون از همه اونایی که بهمون سر می زنن و لطف می‌کنن واسمون یادگاری می‌نویسنخجالت

پ.ن. راستش کامنت ها را که می‌خونم خیلی سعی می‌کنم بفهمم که کدوم کامنت مال کیه اما واقعا تشخیص بعضی از دوستان سخته، حداقل به نشونی بدین که بدونیم کی بودیدیول

پ.ن. این شب های احیا دعا یادتون نرهفرشته




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٦/۸ توسط علی
   درباره وبلاگ

   آخرين مطالب

   دوستان

   آرشيو مطالب

   نويسندگان

   موضوعات

   صفحات جانبي