این روزها اصلا حالم خوب نیستناراحت. این خوشگل خانم شیطون با مامانش موندن کرمون و عشق و صفا می کنن من هم اینجاناراحت، حسابی حالم خرابهگریه

هفته پیش کرمون بودیم با هملبخند. اولین سفر سه نفره مون بودابلههورا.  خونه مامان بزرگ ثریا رفتیم، بعدش هم خونه بابا بزرگ آحسن بعد خونه عمو و عمه و دایی و نهایتا رفتیم گوغر که خیلی خوش گذشتگاوچرانخیال باطل.

ترنم بابا، خیلی منو اذیت می کنهدل شکسته، حسابی توی دل مامانش تکون می خورهابلهاما همین که من دست می ذارم تکون‌هاش تموم میشهدل شکسته. اما اشکال نداره، خانم خانما ناز داره، خوشگل باباماچقلبماچقلب.

این روزا با سمیرا کل‌کل داریم سر نحوه زایمانششیطان، من می گم باید طبیعی باشهفرشته، اما اون می ترسه و می‌گه که می خواد سزارین کنهکلافه، (من به خاطر خودش می‌گم طبیعیمژه) تا ببینیم که بالاخره حرف کدوممون می‌شهمتفکر

این روزا کمی نگرانمناراحت، دل‌شوره دارماسترس، فقط امیدوارم که همه چیز درست بشه، نمی‌خوام دوباره شرمنده سمیرا بشم....نگران

 

پ.ن. این جمله آخری یه چیز بود بین خودم و خودمچشمک، که سالهای بعد اینارو می‌خونم یاد این موضوع هم بیوفتم....

 

 

یادم رفته بود اینو بنویسم، قبل از سفرمون رفتیم سونوگرافی،  و این خوشگل خوشگله را دیدم ماچو مطمئن شدیم که یه دختر توپول موپول نازهقلب، یه صورت گرد و خوشگلابله. باورتون نیمشه که چقدر اون لحظه‌هایی که داشتم نگاهش می‌کردم چقدر خوب و شیرین بودهورا. کلا توی آسمون ها بودمدلقک....




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٩/٢٧ توسط علی

امروز ساک بیمارستانش  را بستیم...

دیگه یواش یواش داره می‌آد ترنم بابا...

 




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٩/۱۳ توسط علی

عید غدیر مبارکدلقک. سالگرد عقدمون را به خانم خوشگلم تبریک می‌گمماچ. 6 سال پیش شب عید غدیر یکی از بهترین شب‌های زندگی من شدفرشته. عاشقشمماچقلبماچقلبماچقلب

بالاخره سمیرا منو راضی کرد و اسم این خوشگل خانم را گذاشتیم بغل"ترنم" بغلبابا قربونش برهماچ.

ترنم خانم گل بابا، این روزا حسابی شیطنت می‌کنهشیطان باید تکون‌هاشو ببینید باورتون نمیشه. دست که می‌ذارم روی شکم سمیرا زیر دستم مثه ماهیابله جابجا می‌شه و لگد می‌زنه عسل باباگاوچران.

این روزا سمیرا همه‌اش نگران وزن ترنم هستناراحت و می‌ترسه که این خانم خوشگله ریزه میزه باشهآخ، اما خب نمی دونم چرا من خیالت از این بابات راحته و بعید می‌دونه ریزه میزه باشه. سمیرا شبا دیر می‌خوابهخمیازه، حدودا 2 صبح، خب از این بابات من خیلی ناراحتم چون من بی هوش می‌شم و اون مجبوره بیدار باشهکلافه، ولی در عوض بعدش تا صبح راحت می‌خوابه.

سمیرا واسش یه شال‌گردن خوشگل بافتگاوچرانه، باورتون نمی‌شه که چقدر این شال خوشگله، الان هم داره واست کفش می‌بافه، دست مامان ترنم درد نکنهماچ.

این چند وقته همه فکرمون اینه که واسه کمد و تختش چکار کنیمافسوس. نمی‌دونیم چه مدلی انتخاب کنیم. خدائیش این یه مورد خرید خیلی اذیتمون کرده منتظرو فکرمون را مشغول کرده. تقریبا اکثر تخت و کمد فروشی‌های کودک تهرون را دیدیم. حالا تا ببینیم چی میشه و خدا چی می‌خواد.

پ.ن. مرسی از همه اونایی که کامنت گذاشتنقلب

پ.ن. عزیز دل برادر چرا اسمت را نمی‌نویسیعصبانی که بدونم کی افتخار داده و به خونه ترنم سر زده.

 

 




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٩/٤ توسط علی
   درباره وبلاگ

   آخرين مطالب

   دوستان

   آرشيو مطالب

   نويسندگان

   موضوعات

   صفحات جانبي