سلام به خوشگل بابا

الهی من فدای اون شیطنت های تو برمبغل. این روزها اینقدر شیطون شدی که نگو و نپرسابله. تقریبا توی خونه همه چیز را جمع کردیم از کتاب خونه گرفته تا شومینه و ... و تو توی خونه از این طرف به اون طرف می دویهورا و شیطنت می کنیابله و منو مامانی عاشقانه نگاهت می کنیمخیال باطل

هر روز شیرین تر و دوست داشتنی تر می شویماچ و فکر نمی کنم که این روز ها برای ما فراموش شدنی باشد. وقتی که از سرکار میام خونه و در که باز میشه تو با چهره ای سرشار از شور و شادی خودت را توی بغلم پرت می کنیبغل تمام شادی های دنیا به من داده می شودقلب

این روزا کارهای جالبی می کنی، دستت را می گذاری کنار گوشت و می گی "الو"به من زنگ بزن، مامانی که واست شعر می خونه و می گه " بع بعی می گه..." تو می گی "بَ بَ" دلقک... ، صدای در که میاد میدوی سمت در و می گی "کی"چشم،  مامانی بهت میگه بابا رو بوس کن، صورتت را مذاری کنار صورت من و با لب های قشنگت منو بوس می کنماچی، وقتی ازت می خوام مامانی را ناز کنی با اون دستای کوچولوت می کشی روی صورت مامانی و نازش می کنیقلب. تو عاشق بازی کردن با بچه ها هستیگاوچران، فقط کافی یه کوچولوی همسن و سال خودت ببینی با اشتیاق میری سمتش و باهاش بازی می کنی. ذوق کردن را با تمام وجود توی چهره ات نمایان میشهابله.

وای خدای من باورش هم برام سخته که دختر کوچولوی ما اینقدر بزرگ شده باشهفرشته، امشب یکی از لباس هایی که روزهای اول می پوشیدی را مامانت تنت کرده بود. یادمه اون روزا تا زیر زانوهات بود و امشب رسیده به کمرت واست شده بود بلوزنیشخند... وای خدای من شکرتماچ...

راستی شیطون بابا نمی دونم مشکل تو با کامپیوتر چی چی هستشیطان. من و مامان جرات نداریم بشینیم پشت کامپیوتر، تا می بینی که ما در حال کارکردن با کامپیوتر هستیم سریع خودتو می رسونی به ما و از پاهای ما آویزون میشی و خلاصه ما را مجبور به بلند شدن می کنیکلافه. الان هم که دارم می نویسم بعد از کلی شیطنت و شلوغ کار توی خونه راحت خوابیدیخمیازه و فرصتی شد که بیام اینجا 

حرف از قشنگی های این روزها زیاده، و شادی های ما تموم نشدنی اما بهتره که حرف زدن را تموم کنمخنثی

راستی یه تیکه فیلم از شیطنت های تو رو که دیشب گرفتم می ذارم اینجا. دیدنش خالی از لطف نیست عینک

لینک دانلود فیلم ترنم 

پ.ن. ممکنه بخاطر کندی اینترنت و هزار و یک مشکل دیگهگریه کمی مجبور بشید صبر کنید. خوب صبر کنید دیگه. اِ اِ اِ اِ اِزبان 

پ.ن. عزیز دل برادرماچ. یه ماشالله بگو، یه آیه الکرسی بخون، یه حمد و قل هو الله بخون، بچه چشم می خورهناراحت، بچه استناراحت، گناه دارهناراحت، خوبه من هم بیام تو رو چشم کنم نیشخندمژه




نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱٠/٢٦ توسط علی

سلام مامانی...سلام عشقم ....سلام قند عسلم

من قربون تربچه ناز و خوردنی خودم برم که هر روز شیرین تر از روز قبل هستش مامانی چند وقته که نتونسته بیاد و ویلاگ دخترشو به روز کنه .

باید منو ببخشی آخه این روزا اصلا وقت نمیکنم که به هیچ کاری برسم آخه نه اینکه شما خیلی فضول تشریف دارین من همش باید حواسم به شما باشه و وقتی هم که میخوابی منم بدو بدو باید به کارای خونه برسم ....بعضیی وقتا خودمو

فراموش میکنم ولی پیش خودم میگم عیبی نداره در عوض من یه دختر دارم شاه نداره ....صورتی داره ماه نداره...الهی که من فدای تو بشم ...مامانم من عاشقتم

..نمیدونی که چقدر دوست دارم و بهت وابسته شدم ..حتی یه دقیقه هم نمیتونم بدون تو سر کنم .وقتی که میخوابی دلم برای شیرین کاریهات تنگ میشه و از یه طرف دلم میخواد بیدار بشی و از یه طرف دوست دارم که بخوابی تا من به کارام برسم تا دو هفته دیگه شما یک ساله میشین ..یک سالی که پر بود از لحظه های شیرین و سرشار از شادی و خوشبختی که با اومدن تو چندین برابر شد...اصلا باورم نمیشه که یک سال به این زودی داره میگزره و ثمره عشقم داره روز به روز بزرگتر و شیرین تر میشه.

تو دیگه الان به خوبی راه میری و امشب برای اولین بار توی خیابون دست مامان و بابا رو گرفته بودی و سه تایی با هم راه میرفتیم ..واااااااااااااای که چه حس قشنگی بود میخواستم همونجا از ته دل داد بزنم از بس که خوشحال شده بودم .آخه قبلا وقتی که کفش می پوشیدی نمیتونستی خودتو نگه داری و همش می خوردی زمین .

امشب رفتیم دکتر آخه تو یک هفته ای میشه که خیلی بد غذا شدی و من هرچی که بهت میدم نمیخوری و همش آویزون پاهای منی و فقط میخوای شیر بخوری . منم

خیلی نگرانت بودم و گفتم نکنه این لپای خوشمزه دخترم خدای نکرده آب بشن برای همین رفتیم دکتر و آقای دکتر هم گفت که خیلی وزنش خوبه و کم اشتهاییش هم طبیعیه

توی مطب دکتر نمیدونی که چه آتیشی به پا کرده بودی به همه اتاق ها سرک میکشیدی و دل همه رو برده بودی.همه هی بهت نگاه میکردن و

قربون صدقت میرفتن وتو برای همشون موشی می شدی و می خندیدی.بعدش که رفتیم توی اتاق که دکتر شمارو ویزیت کنه اولین جمله ای که دکتر گفت این بود که دختر شما خیلی زیرکه و خیلی بیشتر از سنش میفهمه . اون موقع بود که منو بابایی قند توی دلمون آب شده ههههه

بعدشم اومدیم خونه و شما شروع کردین به غذا خوردن...امیدوارم که فردا دوباره بازی در نیاری و بد غذایی نکنی.

الانم که دارم این مطلب رو مینویسم شما با بابایی خوابیدین و منم از فرصت استفاده کردم و ......

چون چند وقته که نتونستم وبلاگت رو به روز کنم عکسایی رو که میزارم مال ماه پیشه از ماه محرم تا امشب

عاشقتم هوارتااااااااااااااااااااا

  

 

 ترنم با صورت کثیف بعد از میوه خوردن

 

 

 

 

 

 




نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱٠/۱٩ توسط ما دو نفر

 

 

 

 

 

 

 

 




نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱٠/٢ توسط ما دو نفر
   درباره وبلاگ

   آخرين مطالب

   دوستان

   آرشيو مطالب

   نويسندگان

   موضوعات

   صفحات جانبي