به نام خدایی که به یگانه دخترم  ثمره عشقم هستی بخشید
به اون نعمت زندگی را عطا کرد
خدایا شکرت که به من لیاقت مادر شدن رو دادی
شکر برای قشنگترین لحظه زندگیم که لحظه به دنیا اومدن تو و شندین صدا و دیدن چهره فرشته گونه تو بود
شکر برای سلامت کامل تو شکر برای عشق فراوانم به تو
شکر برای مادرانه هایم با تو و دلشوره هایم برای تو
و باز هم شکر برای یکسال به خوبی و خوشی و سلامتی و شادی و پر از تجربه و خاطره با تو
ترنم شیرینم ،  دیوانه وار دوستت دارم ونهایت تلاشم را می کنم تا تمام لحظه هایت را از خاطره های خوب پرکنم . دوست دارم بهترین و شیرین ترین تجربه ها را از خوشه های زرین زندگی برایت دستچین کنم . دوست دارم همیشه دلت شاد و تنت سالم  باشد
تربچه خوردنی و شیرین من اولین سالگرد تولدت مبارک
توی این یک سال خیلی دوست داشتم که خاطره به دنیا اومدنت رو بنویسم اما هر دفعه به هر دلیلی نمیشد .اما امروز تصمیم گرفتم به مناسبت تولدت خاطره زایمانم رو بنویسم تا به یادگار بمونه.

 

و اما خاطره تولد ترنم

روز دوم بهمن 1389 ساعت 8 صبح قرار بود شما قدم های پاکت رو به این دنیا بزاری و زندگی مارو سرشار از عشق و شادی کنی.شب قبلش خیلی خوشحال بودم و هیچ استرسی نداشتم و با علی بابا رفته بودیم بیرون و کلی خرید کرده بودیم . و همه چیز همون جوری که میخواستم پیش میرفت.صبح ساعت 6 صبح از خواب بیدار شدم و دیدم که مامان بزرگ ثزیا قبل از ما از خواب بیدار شده و بساط صبحانه رو چیده، اما من نمی تونستم چیزی بخورمناراحت و از ساعت 9 شب قبلش هم چیزی نخورده بودم.لباس هامو پوشیدم و آرایش کردم و تمام وسایلی رو که آماده کرده بودم که با خودم به بیمارستان ببرم و برداشتیم و با مامان بزرگ و علی بابا و خاله سهیلا راهی بیارستان عرفان شدیم.راس ساعت 6:50 دقیقه رسیدیم بیمارستان و رفتیم قسمت بلوک زایمان.زنگ زدیم و یه خانمی اومد و در رو باز کرد و به من گفت که با همرهات خداحافظی کن و بیا تو.همیشه فکر میکردم توی این لحظه نتونم جلوی خودمو بگیرم  و میزنم زیر گریه.اما هیچ استرسی نداشتم و تازه خوشحال هم بودم که تا چند دقیقه دیگه تو رو خواهم دید . این 9 ماه انتظار به پایان میرسه.
با مامان خدا حافظی کردم و احساس کردم که مامانم داره گریه می کنه با بابا علی که خداحافظی کردم دیدیم که چشماش پر اشک شد و منو بوسید و گفت که خیلی زود با دخترمون بیا بیرون. یک لحظه دلم گرفت و دوست نداشتم که تنهاش بذارم دوست داشتم که توی اون الحظه اونم باهام بود اما....
وارد بلوک زایمان شدم یه پرستار امد و کارهای قبل عمل را که تعویض لباس و وصل کردن سرم و ... بود را برام انجام داد، منتظر دکتر بودم که دیدم فیلم بردارمون امد و چند دقیقه ای با اون سرگرم شدم تا اینکه دکتر اومد.دل توی دلم نبود و میخواستم زودتر دخملمو ببینم و بغلش کنم. منو روی یک تحت خوابوندن و گفتن که الان دیگه وقت اینه که بری اتاق عمل و همشون ازم خواستن که براشون دعا کنم. روی تحت که خوابیده بودم احساس می کردم که کم کم داره بدنم سرد میشه، چند تا اتاق را که رد کردیم تا اینکه رسیدیم به اتاق عمل،
منو وارد اتاق عمل کردن، نمی دونم از استرس بود یا اینکه اتاق عمل سرد بود چون که تمام بدنم از سرما می لرزید و دندونام به هم می خورد. گفتم که من خیلی سردمه، گفتن الان روت پارچه می اندازیم گرم میشی. دکتر بی هوشی ازم پرسید که بچه ات دختره یا پسر، و اینکه اسمش چیه؟ گفتم دختره و اسمس ترنمه که گفت چه جالب، اسم دختر منم ترنمه. دکتر بیوشی ازم پرسید بیهوشی کامل میخواهی یا بی حسی که من گفتم بی حسی بهم گفت بلند شو و بشین تا آمپول بزنم توی کمرت، داشتم از ترس می مردم، اخه من از آمپول خیلی می ترسم و شنیده بودم که این آمپول خیلی هم درد داره، در حال صحبت کردن با دکتر بیهوشی و پرستارها بودم که احساس کردم که یه چیز نازک و خمیده وارد کمرم شد. خیلی درد نداشت و چند ثانیه بیشتر طول نکشید اما احساس کردم که در عرض همین چند ثانیه پاهام سنگین شدن و شروع کردن به مور مور کردن و اصلا نمیتونستم حتی چند میلیمتر جابجاشون کنم، انگار که دوتا وزنه 100 کیلویی بهشون آویزون کرده باشن. دکتر بیهوشی گفت که پاهاش بی حس شده و می تونید عمل را شروع کنید.البته اینو هم بگم که من هیچی نمیدیدم چون یه دونه پارچه سبز رنگ جلوی من آویزون کرده بودن و من فقط صداهاشونو می شنیدم.
توی اون لحظه سعی می کردم همه کسایی را که بهم سفارش کرده بون واسشون دعاکنم رو به خاطر بیارم و واسشون دعا کنم، که احساس کردم روی شکمم دست می کشن و یک برش افقی روی شکمم حس کردم، داشتم از ترس می مردم، گفتم صبر کنید، من حس دارم، دارم حس می کنم، دکتر گفت بله تو حس داری ولی درد نداری در همین حین برش دوم و سوم را هم حس کردم. قلبم داشت میومد تو ی دهنم و دست دکتر را تا آرنج توی شکمم احساس کردم. یک کم درد احساس کردم دردی که مثل دل پیچه بود چون کاملا احساس میکردم که دست دکتر توی شکم من میچرخه.البته همراه با این درد یه عالمه ترس هم همراهم بود اما دیگه چاره نداشتم و باید تا آخرشم میرفتم.یک دفعه کمرم از روی تخت بلند شد و با تمام وجودم احساس کردم که دارن بچمو از شکمم می کشن بیرون و دوباره کمرم روی تخت قرار گرفت.در همین حین دکتر هم با صدای بلند اذان میگفت.وووووووووووووووووای استرسکه چه حالی داشتم مو به بدنم راست شده بود که یهو صدای گریه های تو رو شنیدم و با گریه های تو منم گریه میکردم و اشکام ناخداگاه سرازیر شدگریه.فقط منتطر بودم که هرچه زودتر این فرشته نازنین و زیبا رو ببینم.فقط می شنیدم که پرستار ها میگفتم که چه دختر تپلی چقدر لپ داره و دل منو آب میکردن.بعد از چند دقیقه یکی از پرستارها دختر نازمو که توی یه پارچه سبز رنگ بود و مثل فرشته ها شده بود رو آورد و لپشو چسبوند به لپم.واااااااای که چه حس قشنگی بود.یکی از زیباترین لحظه های زندگی من بود اینقدر لپت داغ بود که سرمای اتاق عمل رو فراموش کردم.بعلههههههههههههههه تربچه من ساعت 7:50 دقیقه صبح روز 2 بهمن 1389 به دنیا اومد.


 

 

 

 




نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱۱/٢ توسط سمیرا
   درباره وبلاگ

   آخرين مطالب

   دوستان

   آرشيو مطالب

   نويسندگان

   موضوعات

   صفحات جانبي