سلام به دخمل ناز مامان ،سلام به مشهدی ترنم

 چند روز پیش با بابایی و خاله سهیلا اینا و مامان بزرگی رفتیم مشهد. این اولین سفر تو به مشهد بود. صبح زود به سمت مشهد حرکت کردیم و حدودای ساعت 3 بعداز ظهر رسیدیم مشهد.شما هم که اصلاااااااااااااااااا اذیت نکردین توی ماشین و کلی دختر خوبی بودین.اینقدر دختر خوبی بودی که منو بابایی تصمیم گرفتیم از این به بعد دیگه با ماشین مسافرت نکنیم . البته خب تو حق داشتی ما که آدم بزرگ بودیم آخراش کم آورده بودیم  تو که جای خود داری.

اونجا هم هوا خیلی خوب بود و تو هم کلی حال کردی. توی هتل هم هی شیطونی میکردی و همش باید مواظبت بودیم تا چشم ازت برمیداشتیم میرفتی سراغ دمپایی و شروع میکردی به خوردنش.

فقط موضوعی که منو اذیت میکرد این بود که تو توی این چند روز هیچی نمیخوردی نمیدونم چرا و مامانی حسابی غصه خورد.

توی رستوران قیافه منو خاله سهیلا دیدنی بود ما دوتا همش زیر میز بودیم میدونی چرااااااااااا؟؟؟؟

چون تو و وندادی که روی صندلی غذا مینشستین هرچی که روی میز بود و مینداخنین پایین و نوبتی شروع میکردین به جیغ زدن  هه هه هه .

یه بعد ازظهر هم دوتایی با هم رفتیم خونه خاله مژگان و اونجا حسابی با کیانا شیطونی کردین .اولش تو  خیلی باهاش بازی نمیکردی و اون همش خودشو میرسوند به تو و دوست داشت باهات بازی کنه ولی تو همش ازش فرار میکردی تا این که کم کم یخت آب شد و ..... 

الانم که دارم این مطلب رو برات مینویسم تو خیلی حالت خوب نیست و فک کنم داری سرما میخوری آخه هم من و هم بابایی  توی سفر سرما خوردیم.ولی بازم امیدوارم که تو حالت بهتر بشه.

فردا هم قراره که بریم پارک بهشت مادران تا دوباره دوستای نی نی سایتتو ببینی.

 

 

 

 

 

 

 

 




نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٧/٢٤ توسط ما دو نفر

 

سلام جوجوی مامان ،سلام خوشمزه مامان

الهی که مامان فدای تو دخمل نازنازی بشه .ترنمم تو داری روز به روز بزرگتر و باهوش تر و دوست داشتنی تر میشی . اینقدر روزا زود میگزره و تو بزرگتر میشی که من اصلا باورم نمیشه .بعضی شبا که تو خوابی من نگات میکنم و همش از خودم میپرسم که این فرشته زیبا که معصومانه خوابیده دختر منه؟؟؟؟

خدارا هزاران بار شکر میکنم که تو تربچه رو به من و بابایی داده تا زندگیمون از اینی که هست شیرین تر و شاد تر بشه.

 

الان هم داری از سر و کول بابایی بالا میری که به من برسی.و بابایی هم هی حرص میخوره .

چند وقته که حسابی چهار دست و پا میری و به همه جای خونه سرک میکشی.تا چشم ازت برمیدارم میبینم توی آشپزخونه هستی و رفتی سراغ سبد سیب وپیاز و همشونو ریختی روی زمین یا باید از زیر صندلی و مبل بیارمت بیرون

خودتو به میزو مبل آویزون میکنی و روی پاهات وایمیستی و کلی ذوق میکنی

دیگه تلویزیون و ضبط صوت از دست تو آسایش ندارن از بس که بهشون آویزون میشی و هرچی نوار و سی دی هست و میریزی روی زمین و یه چند ساعتی باهاشون سرگرم میشی.

از خوابیدنت بگم که یه چند وقته خیلی بد شده و منو بابایی اینقدر لالایی میخونیم که دیگه نفسی واسمون نمیمونه و تو سرحال سرحال به ما میخندی .موقع خوابیدن حتما باید برات آهنگ بزارم تا بخوابی و ممکنه وسط خوابیدنت اون آهنگ مورد علاقت خونده بشه و تو هم با این که گیج گیج هستی شروع میکنی به نانای کردن و دوباره روز از نو و روزی از نو

اماااااااااااااااااااااااااااااااا خبر خوبی که میخوام بگم که من خیلی خوشحالم بابتش اینه که اولین مروارید دخترم بالاخره بعد از هشت و ماه و سیزده روز خودشو به ما نشون داد هورااااااااااااااااااااااااااااا

داستان از این قرار بود که سه روز تو خیلی حالت بد بود و شکمت حسابی روون بود و من خیلی ناراحت بودم همه میگفتن که به خاطر دندوناشه و به همین زودی دندوناش میزنه بیرون اما هیچ خبری از دندونای دختری نبود.تا اینکه دو روز پیش دیدم همش زبونتو میکشی روی لثه هات ، و لثه هاتم خیلی سفید شده بودن اما بازم خبری نبود و تو خیلی کلافه بودی و همش غرغر میکردی .دیشب که داشتیم سه نفری میومدیم خونه توی آسانسور طبق معمول همیشه که خیلی آینه رو دوست داری بردمت جلوی آینه آسانسور که یهویی بابایی گفت دندونشو دیدی؟گفتم نههههههه کدوم دندون ؟؟؟؟

تا رسیدیم توی خونه بابایی مثل دندون پزشکا رفت و چراغ قوه رو آورد و به زور دهنتو باز کردیم (آخه خیلی بدت میاد کسی توی دهنت دست کنه) و دیدیم که بلههههههههههههههه دندون پایین سمت چپت از لثه های نازت زده بیرون

نمیدونی که منو بابایی چقدر خوشحال بودیم و ذوق کردیم من که همش  از خوشحالی جیغ میزدم بالا وپایین میپریدم و تورو بغل میکردم و بوس میکردم علی بابا رو هم دیگه خودت تصور کن که چکار میکرد .تو هم هاج و واج به ما نگاه میکردی و پیش خودت میگفتی این دوتا چرا دیوونه شدن هه هه هه

الان هم از بس بابایی رو اذیت کردی بابایی ولو شده روی زمین و تو هم داری سی دی خاله ستاره نگاه میکنی

دیگه الان باید بیام بابایی رو نجات بدم از دست تو دختر شیطون

مراقب خودت باش مامانم دوست دارم هوارتااااااااااااااااااااااا 

 

ترنم آماده شده که بره تولد 

 

 

 

دندونم داشته در میومده منم همش بهش زبون میزدم 

 

اولین دندون ترنم  

علی بابا و چراغ قوه برای دیدن دندون ترنم 


 




نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٧/۱٦ توسط ما دو نفر

روز عزیز دل بابا، عشق و هووی مامان، ناموس پسر خاله

                  روز عزیزترین کسمون

                           روز دختر مبارک

                                      هوراهوراهورا




نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٧/۸ توسط علی

دو شب پیش جشن هشت ماهگی ترنم را گرفتیم. باید می بودید و می دیدید که چه گندی به میز زدیم ( من و ترنم) یه کیک خوشگل واسش گرفته بودیم، گذاشتم جلو که عکس بگیریم که حمله کرد سمت کیک و یه مشت خامه برداشت ... دیگه خودتون تجسم کنید که چی شد. شیطان

چند تا عکس خوشگل هم از ترنم و مامانش و کیک گرفتم. دو تاهم عکس سه نفره و ... خلاصه جاتون خیلی خیلی خالی بود. کیکش هم خیلی خوشمزه بود.

این خانم خوشگله، عشق بابا، این روز ها خیلی خیلی شیطون شده و البته شدیدا باباییقلب. ( البته با این جمله کمی خودمو تحویل گرفتمچشمک) وقتی از کنارش رد میشم دستاش را باز می کنه و آدمو مجبور می کنه بغلش کنی.  بیچاره سمیراکلافه نمی دونه از دست این شیطون چکار کنه، آسایش ندارهنیشخند. همه اش باید بشیده کنارش و باهاش بازی کنه.ابله

دوتایی می ریم توی تخت نیم ساعت همونجا واسه خودش بازی می کنههورا و من نگاهش می کنم.  فکر نمی کنم هیچ لذتی توی دنیا بالاتر این لحظه ها باشهقلب

الان تقریبا 4-5 روزه که چهاردست و پا میرههورا. حالا فکر کنید مثه باباش شیطون و فضولشیطان، چهار دست و پا هم میرم. با پاشنه پاش زده باند ظبط را خراب کردهشیطان. یه سری هم ظرف روغن را پخش کرده بود وسط آشپزخونه؟ الان دیگه در ارتفاع نیم متری هیچی تو یخونه وجود نداره و همه چیز در ارتفاعات بسر می برهخنده. از دست این شیطوننیشخند

دندوناش هنوز در نیومدن اما لثه هاش درد می کنهناراحت و بعضی وقت ها از شدت درد جیغ می زنه هاگریه.  جیگر آدم می سوزه. واسش ژل لثه گرفتیم مامانشماچ که می زنه روی لثه هاش آروم میشهلبخند

رابطه ترنم و ونداد (پسر خاله) روز به روز در حال بهتر شدنهقلب. وقتی هم را می بینن جفتشون به هم می خندننیشخند. ونداد، این پسر ناز و دوست داشتنیفرشته با محبت تمام ترنم را بغل می کنه و می بوسهماچ. اما خب همون قضیه دور باش و دوست باشه دیگه بیشتر از چندثانیه نمی تونن کنار هم باشند و جیغشون می ره هوا قهقهه

مثه اینکه زیاد حرف زدم. حرف واسه گفتن زیاده. اما خب بهتر دیگه چیزی نگم و تمومش کنم.

من و وندادی جونم

ببینید ما چقدل همدیگلو دوست دالیم بلامون حلف دلست کلدن

اینم کیک8ماهگیم

میخوام شمعو فوت کنم 

آخه من چند بار بگم من کلاه دوست ندارمممم گرییییییییه

 

 

اینم کیک من بعد خاموش کردن شمع

 




نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٧/٤ توسط علی
   درباره وبلاگ

   آخرين مطالب

   دوستان

   آرشيو مطالب

   نويسندگان

   موضوعات

   صفحات جانبي