سلاممممممم

امیدورام که حال همگی خوب باشه....ما همگی خوبیممممممممممم

من اومدم با کلییییییییییییییییییی حرف

اول اینکه مامان و بابا روز تولدمو برام جشن گرفتن و مهمون دعوت کردن .

البته امسال تولدم مثل پارسال خیلی مفصل نبود چونکه بابایی گفته اگه که بشه عید بریم کرمان و دوباره برام جشن تولد بگیره .اخه نه اینکه ما اینجا به غیر از خاله سهیلا هیچ فامیلی نداریم دوست دارم که بقیه هم توی تولد من باشن حالا تا ببینم بابایی سر حرفش میمونه یا نهههه

دومین خبر اینکه 17 دندون من و به قول مامانی مروارید ترنم جونه زده و من چند وقته که کمی کم اشتها شدم و مامانی دوباره داره همچین بگین نگین کلافه میشه .ههههههه نمیدونید قیافش خیلی باحال میشه اینجوری میشه 

و امااااااا سومین خبر اینکه مامانی من بعد از ماهها تلاش بی وقفه  قبول شدن توی دانشگاه رو به همه اعلام کرد

و الان کلی خوشحالههههههه.منم براش خوشحالم آخه اون چند ماهی که مامان درس میخوند من که نمیزاشتم درس بخونه و همش کتاباشو ازش میگزفتم و میگفتم با من بازی کن.بیچاره مامانی مجبور بود که از ساعته 12 شب تا 4 یا 5 صبح درس بخونه.

به قول مامان که میگه تو توی حرف زدن خیلی تنبلی بر خلاف بقیه کارات که جلوتر از سنت بودی اما همچنان دارم توی حرف زدن پیشرفت میکنم و بعضی مواقع حرفایی میزنم که مامانی ذوق مرگ میشه (البته دور از جونش)

چند شب پیش بابایی توی پله ها خورد زمین و من خیلی ناراحت شدم و کلی گریه کردم و هر پنج دقیقه ای یکبار میرفتم پای بابامو بوس میکردم.شب موقع خواب به مامانی گفتم مامانی...مامان جون ...مامانی گفت: بعلههههه

گفتم : من اعصابم خوردههههههه

مامانی 

دوباره گفت :چی مامانم؟؟؟

گفتم : من اعصابم خوردههههههه

مامان با یک حالت ذوق گفت چرا عشقم؟

گفتم : پای بابایی آخ شده ....آخ آخ آخ

بعد مامانی اینقدر منو فشار داد و جیغ زد که  خواب از سر من پرید و تا یک ساعت بعدش خوابم نبرد ههههههههههههه

تازگیا کمتر به مامان گیر میدم و خودم با خوذم بازی میکنم البته نه با اسباب بازیهام با هر چیزی غیر از اونا

مثلا میرم یه دونه انبر  به عنوان اتوی مو و یه دونه همزن دستی  به عنوان موپبچ میارم و میرم جلوی آینه موهامو سشوار میکشم و اتو میکنم ههههههه

اینم چند تا عکس که دیگه احتیاج به توضیح ندارن.ولی نمیدونم چرا مامانی عصبانی میشه من این کارهارو میکنم .حالا جالب اینجاست که اول از من عکس میگیره و بعدش شروع میکنه به غر غر کردن.

مامان جونم اینو میدونم که عاشقمییییییییییی هوارتاااااااااااااااا

 

 

 

 

اینجا هم دارم روی قبض تلفن نقاشی میکنم

به نطرتون اشکالی داره؟؟؟ 




نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۱/۱۱/٢٠ توسط ما دو نفر

خردادماه 89 عصر یک جمعه گرم، من و سمیرا همدیگه را بغل کرده بودیم و گریه می کردیم....

و چند ماه بعد، صبح یک روز سرد زمستانی، ساعت 7:35 دقیقه صدای گریه های یک فرشته، آرامشی غیر قابل توصیف بر روح مان هدیه کرد. و اون روز دقیقا دو سال پیش بود، دوم بهمن ماه 91،....

و امروز دومین سالگرد تولد فرشته زندگی من و سمیرا، ترنم زیبا و دوست داشتنی ماست. دو سال گذشت، دوسال پر از شادی و شور، پر از لحظه های قشنگ که ثانیه ثانیه اش برایم خاطراتی زیباست. ترنم هر روز بزرگ و بزرگ تر می شود و بر شیرینی و زیبایی اش افزوده. یادم می آید اولین باری که ایستاد کمتر از 6 ماه داشت و  از ایستادنش عکس گرفتم  و یا اولین باری که توی آسانسور داشت انگشتم را گاز می زد تیزی اولین مروارید را در دهانش حس کردم و چقدر حس زیبا و دوست داشتنی داشت. برای حرف زدن از این خاطرات  هم زمان کم می آورد و هم کلمه.

دوست داشتم که تمامی احساسم را به ترنم، فرشته زیبا و دوست داشتنی زندگی مان را به یادگار و برای خاطره بر این نگاره ثبت کنم اما دریغ که کلمات توانایی ثبت این همه احساس را ندارند.

خدای مهربون و دوست داشتنی که زندگی مان را در سایه سار عشق و محبتت رنگی از جنس خدا به خود گرفته است، تو را به همه عشق، محبت ، مهربانی و ... که ترنم زیبا ما را خوشبخت بدار و او را از هر آنچه بدی دور بدار.

دخترک زیبا و دوست داشتنی ما، عسل ما، عشق ما، مهربون ما، زندگی ما زندگی ات پر از شادی، دنیایت زیبا، زورگارت به کام و دومین تولدت مبارک 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 




نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۱/۱۱/٢ توسط ما دو نفر
   درباره وبلاگ

   آخرين مطالب

   دوستان

   آرشيو مطالب

   نويسندگان

   موضوعات

   صفحات جانبي