سلام عشق من

بعد از مدتها اومدم که از دل خودم بگم و خاطراتت رو بنویسم البته اگه اجازه بدی چشمک

چند روز قبل از عید سه تایی رفتیم کرمان  که خیلیییییییییی اذیت شدیم ابله چون هر سه تامون سرما خورده بودیم و بابایی مجبور بود که رانندگی کنه و حالشم خیلی بد بود ولی هر جوری که بود به سلامتی رسیدیم .موقع تحویل سال خونه ماماجون ثریا بودیم و روز بعدش رفتیم خونه باباجون و مامان جون عطیه که البته اونجا خیلی هوا سرد بود و همین باعث شد که شما دوباره مریض بشین و چند روز تب خیلی شدیدی داشتی و مامانی خیلی واست ناراحت بود .و همین مریضی باعث شد که تو تربچه من بیشتر از قبل به من وابسته بشی. دوم فروردین به رسم هر ماه برات کیک گرفتیم  ولی این دفعه همه عمه ها و عموهات هم بودن. توی عید هم کلی مهمونی رفتیم .خونه عمو مهدی دوست بابایی که تو با ماهان و نوا حسابی بازی کردی .خونه خاله مینا که البته اونجا شما مریض بودی و حوصله نداشتی که با رادان کوچولو فضول بازی کنی .خونه خاله ساناز دوست مامانی که خیلی وقت بود منتظر دیدنت بودن و تا تورو دیدن گفتن که چقدر بزرگ و خانم شدی .خونه خاله زهره که اونجا هم با آینوش و ونداد بازی کردی و ... .10 فروردین تولد دایی سعید و ونداد بود و اون شب رو جشن گرفتیم و تو و ونداد  کلی شمع فوت کردین.بعد از تعطیلات هم به تهران برگشتیم و روز از نو و روزی از نو

چون مامانی باید بره کلاس مجبوره که تو رو جایی بزاره .برای همین تصمیم گرفتم که ببرمت مهد کودک .یک روز صبح رفتیم ولی تو اصلا از من جدا نمیشدی و همش دست منو گرفته بودی تا اینکه خاله مهد گفت که من برم پایین .چند دقیقه خوب بودی و گریه نمیکردی تا اینکه دیدم داره صدات میاد سریع خودمو رسوندم ولی کلی گریه کرده بودی و تا منو دیدی با بغض گفتی مامان تو کجا بودی من گنه (گریه )کردم.برای همین تصمیم گرفتم که اگه بشه برات پرستار بگیرم چون به  نظرم هنوز مهد کودک برات زوده و ممکنه که زده بشی.تا اینکه یکی از دوستای بابا خاله حوری رو معرفی کرد.الان چند روزه که خاله حوری میاد خونمون و یکی دو ساعتی با تو بازی میکنه ولی تا موقعی که  من هستم همش دنبال منی و بازم منو ول نمیکنی. تا اینکه امروز برای اولین بار از تو جدا شدم وااااااااااااااااااااااای که چه حالی داشتم .انگار که کسی قلب منو از توی سینه در آورده بود .خیلی حال بدی داشتم.خاله حوری میخواست تورو ببره پارک و تو هم همش میگفتی که مامان تو هم بیا .من گفتم چشم تو برو تا منم برم حاضر بشم .وقتی که از در خونه رفتی بیرون شروع کردی به گریه کردن .منم توی خونه داشتم دق میکردم اما باید طاقت میاوردم چون چاره ای نیست دیگه کم کم باید مستقل بشی تا بتونی بری مهد کودک .هر ده دقیقه ای یک بار به حوری جون زنگ میزدم و اونم میگفت که حالش خوبه  و گریه نمیکنه .خداروشکر که خیلی اذیت نشدی و من از این موضوع خیلی خوشحالم

از حرف زدنت بگم که خیلی بلبل زبون شدی و برای مامان شعر میخونی ...قصه حسنی و بز زنگوله پارو تعریف میکنی البته به روش خودت ههههههههه

توی سال 91 تمام دندونات در اومدن و الان 20 تا دندون داری

ببخشید که خیلی دیر اومدم و برات مطلب گذاشتم چونکه  شب ها که تو میخوابی من همش درگیر درس هستم و اصلا وقت نمیکنم.

عاشقانه می پرستمت همه زندگی من 

 

 

 

 

توی این عکس خیلی حالت بد بود و بابایی ازت عکس گرفت

ترنم و ماهان و نوا

 

 




نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٢/۱/٢٧ توسط ما دو نفر
   درباره وبلاگ

   آخرين مطالب

   دوستان

   آرشيو مطالب

   نويسندگان

   موضوعات

   صفحات جانبي