سلام 

 به قول مامان این روزها اینقدر زمان سریع میگذره که باورش براش سخته .هر روز که میگذره  من کارای جدید یاد میگیرم و حرفای جدید میزنم.

 

نمیدونم چرا بعضی موقع ها من حرفایی میزنم که مامان و بابا هر دوتاشون به من میخندن مثلا میگم  نشیدم (نشستم )....واسیدم (وایستادم)...بیسوکیت (بیسکوییت)

پوقتال (پرتقال)....بکوش(بپوش)...بگویم(بگم)

 

 

تازگیا هم از ونداد یه چیزی رو یاد گرفتم که مامانی عاشقشه

ونداد از سریال پایتخت تیکه کلامی رو یاد گرفته بود و همش تکرار میکرد و من هم دقیقا با همون لحن ونداد میگم نقییییییییییییییییییی . بعدش باید قیافه مامانی رو ببینید خیلییییییییی خوشحاله کلا این مامان من 

دیروز مامانی به من گفت : ترنم برو عروسکتو بزار توی اتاقت 

ترنم : عزیزم من نمیتونم خودت برو 

مامان : چرا نمیتونی؟

ترنم : خب نمیتونم دیگه 

مامانی : خب چرا نمیتونی؟

ترنم : خانم من آخه من خسته میشم .نمیتونم خودت برو دیگههههههههه

مامانی به من میگه باید دندونامو مسواک کنم اما من دوست ندارم و مامانی خیلی ناراحته و به من گفت که اگه مسواک نکنم دندونام خراب میشه و آقا کرمه دندونامو میخوره.

شب موقع خواب تا بابایی خوابید و تقریبا بیهوش شده بود من بهش گفتم:

بابایی پاشو

بابا : چرا بابا جون چیزی میخوای؟

ترنم : پاشو برو دستشویی دندوناتو مسواک کن

بابا : عزیزم من مسواک کردم

ترنم : نه پاشو برو دیگه اگه نری موش میاد دندوناتو میخوره

 رابطه منو ونداد همچنان بده و البته به قول مامان من تازگیا خیلی براش قیافه میگیرم و اون هرچی منو صدا میکنه من جوابشو نمیدم یا اینکه رومو میکنم طرف دیگه و یه دونه ایییییییییییییش میگم و اونم غیرتی میشه و بقیه ماجرا...

اینجا با مامانی و بابایی رفتیم پارک کوروش که مثلا من با گلهای لاله عکس بگیرم.اما خب من خوابم میومد و حوصله نداشتم برای همین مامانی نتونست عکس قشنگی از من بگیره .خب چه کاریه دیگههه

یه روز هم خاله مهرنوش و راتین اومدن خونه ما که من و راتین با هم بازی کرذیم اینم عکسش

 

چند روز پیش هم رفتیم جاده چالوس که توی جاده برف بود و من و بابایی حسابی به مامانی برف پرتاب کردیم و آخرش با گریه منو آوردن توی ماشین

اینجا دستم یخ کرده بود و به بابایی گفتم که دستای منو گرم کنه 

 

بعدش همین جور که در حال برف بازی بودیم چند تا خانم و آقای ژاپنی اومدن و خانمه گفتش که میخواد با من عکس بگیره

اینجا هم برای اینکه من لقمه توی دهنمو قورت بدم مامانی داشت به من نشون میداد که عذاهایی که خوردم الان کجا هستن.عجبااااااااااااا

 

 

 

فکر میکنید بهم میاد ؟

 

این هم شیوه اذیت کردن بابا .گوشی بابا رو بگیری و هر چی که میگه بده فقط بهش بخندی .خیلیییییییی جواب میده چشمک

 

اینم به رسم هر ماه جشن27 ماهگی من  . که  کیکش خیلی خوشمزه بود و من برای اولین بار کلی از کیک خوردم 

 

 

 

اینجا هم دارم به مامان میگم بسه دیگه خسته شدم 




نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٢/٢/۳ توسط ما دو نفر
   درباره وبلاگ

   آخرين مطالب

   دوستان

   آرشيو مطالب

   نويسندگان

   موضوعات

   صفحات جانبي