سلام دخترکم

اول ازهمه ازت معذرت میخوام که اینقدر تاخیر داشتم .ولی من میدونم که تو به مامان حق میدی بابت این همه تاخیر اما بازم معذرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت

این چند وقته خیلی درگیر بودیم.امتحانات مامانی از یک طرف جابه جایی هم از طرف دیگه

مامانی توی این یک ماه گذشته به من که خیلی سخت گذشت و مسلما به تو هم همین طور.

البته مامان جون و خاله نسرین اومدن تهران پیش ما تا من بتونم درس بخونم وتو پیش اونا بمونی.اماااااااااااااااااااا دریغ از یک ساعت که مامانی بتونه با خیال راحت درس بخونه تا در اتاق رو می بستم شروع  میکردی به گریه کردن بمیرم الهی باید منو ببخشی 

برای همین مامانی مجبور بود که شبا درس بخونه

از اسباب کشی که دیگه نگوووووووووووو.وقتی که یادش میوفتم حالم دگرگون میشه 

اما خداروشکر این روزا هم به سلامتی گذشت و ما الان توی خونه جدیدمون هستیم 

من که خیلی خونمون رو دوست دارم وفکر میکنم که تو هم باید دوست داشته باشی.چونکه روبروی خونمون یه دونه پارک هست و تو گاهی اوقات که مامانی وقت کنه میری اونجا و حسابی خوش میگذرونی و با بچه ها بازی میکنی

هر روز که بزرگتر میشی خدارو شکر میکنم که فرشته کوچولویی مثل تو  رو به من داده.خیلی بلا شدی و شیرین زبونی میکنی.دیگه از پس زبونت بر نمیام.تا تلفن زنگ میخوره هر جا که باشی خودتو مثل جت میرسونی به تلفن شروع میکنی به حرف زدن . اصلا هم برات  مهم نیست که کی پشت خط هست با همه صحبت میکنی و زبون می ریزی.با اینکه این چند وقته خیلی وقت نداشتم که باهات کار کنم اما حدود 20 تا کلمه رو میتونی بخونی . تقریبا 20 تا کلمه انگلیسی رو بلدی و خودت برای خودت تکرار میکنی.

البته هر موقع که من ازت میپرسم اگه حوصله نداشته باشی جواب بدی همش میگی چی میشه بگو عزیزم هههههههه اما وقتی که خودت داری با عروسکت بازی میکنی همه کارتاتو میچینی و براش توضیح میدی و از روی کارتا میخونی.

برات سی دی زی زی گولو گرفتم و تو هم خیلی دوست داری و همش به من میگی مادر خانمی یا خانمی و به بابایی میگی آقای پدر

هر موقع که خسته میشی و میخوای از روی زمین بلند شی میگی آخخخخخخخخخخ مااااااااااادر جان

بعضی اوقات که میخوای خودتو برای من لوس کنی میگی مامان گوگول بیا بغلم

اگر بخوای کاری رو بکنی و میدونی که من اجازه نمیدم میای به پای من می چسبی و میگی مامان جون میشه من این کارو بکنم و من میگم نخیر بعد تو میگی مامان اجازه هست؟ من میگم نه ترنم بعدش تو با یک حالت عصبانی میگی مامان میگم اجازه هستتتتتتتت؟؟؟ و بعدش میری اون کارو انجام میدی ...من موندم این چه جور اجازه گرفتنی هستش.

ولی اینو بدون که من و بابایی عاشقتیم و دیوانه وار دوست داریم

می بوسمت شیرین من

 

 اینحا با بابایی رفته بودی پارک کوروش

 

 

 

یک شب رفتیم رستوران و شما  صورتت رو نقاشی کردی. البته هر سری که میرفتیم تو نمیزاشتی که صورتت رو نقاشی کنن ولی ایندفعه به اصرار خودت این کار انجام شد و بعدش نمیزاشتی که پاکش کنم 

هر موقع که بابایی از ماشین پیاده میشه تو سریع میری سر جای اون و  ...

 

اینجا آماده شده بودی که با مامان جون بریم پارک بهشت مادران

من اینقدر جیغ زدم و از گربه ها ترسیدم که نگو اما تو عشق می کردی باهاشون و اصلا  نمی ترسیدی 

بچه ها دورت جمع شدن که ببینن تو داری چکار میکنی. باز خداروشکر میکنم که این اخلاقت به من نرفتهنیشخند

 

 آخخخخخخخخ خسته شدم به نظرم یک کم ماشاژ احتیاج دارم




نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٢/۳/٢۳ توسط ما دو نفر
   درباره وبلاگ

   آخرين مطالب

   دوستان

   آرشيو مطالب

   نويسندگان

   موضوعات

   صفحات جانبي