سلام دختر زیبای روی من

عیدت مبارک تربچه من ،امیدورام این سال جدید سال خیلی خیلی خوبی واسه هممون باشه ،امیدورام بهترین ها در انتظارمون باشه

اول از همه بگم به دختر نازم که تو رو کلاس موسیقی و نقاشی ثبت نام کردم.خاله سحرم آویسا رو ثبت نام کرد و دوتایی با هم می رفتین کلاس.نمی دونی که چه زبونی می ریختین شما دوتا وروجک خیلی  کاراتون برام جالب بود. سر کلاس به هر چیزی می خندیدن .اگر یکیتون مدادش میوفتاد روی زمین  دیگه دوتاتون از خنده روده بر می شدین .خیلی خوشحال بودم که این همه کیف می کنی و علاقه داری.جلسه اخر کلاس نقاشی قرار بود که با تخم مرغ کار دستی درست کنید سر کلاس خاله پریا بهت میگه که ترنم میخوام واسه تخم مرغت پاپیون درست کنم و تو باید دوتا دستات رو بگیری کنار همدیگه .اما تو یهو میگی نه نهههه من می ترسم .خاله میگه اخه چرا؟؟؟ تو بهش میگی نه من نمی خوام آقای پلیس منو دستگیر کنه و به من دستبند بزنه من که کاری نکردم 

اون موقع بوده که خاله پریا از خنده روده بر میشه

نت های موسیقی رو همه رو با رنگ یاد گرفتی و همش توی خونه واسه خودت می خونی و هر رنگی رو که می بینی سریع نتش رو میگی .

یک هفته قبل از عید دوباره منو بابایی به سرمون زد که بریم شمال ، خیلی هوا عالی بود سه تایی کلی کیف کردیم

شب چهار شنبه سوری همش صدای انفجار و ترقه میومد و تو همش میگفتی مامان بریم بیرون .تا اینکه بابایی منو راضی کرد و رفتیم پارک کنار خونه و بالونی رو که بابایی خریده بود رو فرستادیم توی آسمون .الهی فدات بشم اینقدر ذوق کردی که نگو و همش توی آسمون دنبال بالونت می گشتی.اما چون خیلی اونجا خطرناک بود و مامانی از سر و صدا می ترسید به اصرار من اومدیم خونه

ولی از شانس بد من جلوی پای من یه دونه ترقه منفجر شد و من تا چند ثانیه هیچ چیز نمی شنیدم خخخخخخخخخخ شانس نداریم که

تو همش می گفتی مامان مردم همه دیونه شدن ... گفتم چرا ؟؟....گفتی واسه چی سر وصدا می کنن من دوست ندارم

امسال قرار نبود که واسه عید بریم کرمان .واسه همین  بعد از چند سال موقع تحویل سال خونه خودمون بودیم .ولی مامانی کلی دلش گرفته بود و ...

تا اینکه چند روز بعد از عید دیگه منو بابایی طاقت نیاوردیم و یهو تصمیم گرفتیم که بریم کرمان .توی مسیرمون به کرمان باید از یزد عبور میکردیم و رفتیم خونه خاله مهناز و دیداری تازه کردیم و مزاحمشون شدیم .خاله مهناز باز دوباره کلی هدیه های خوشگل به دخترم داد.از همین جا ازش تشکر می کنیم .

از خانواده بابایی به جز عمو رضا کسی خبر نداشت که داریم میاییم کرمان . روزی که رسیدیم کرمان بابا جون و همه عمو ها و عمه ها خونه عمه مونس دعوت داشتن و ما سر زده رفتیم اونجا و همه با دیدن ما کلی خوشحال شدن و اشک شوق ریختن

تا آخر تعطیلات عید کرمان بودیم و تو تا  تونستی با بچه ها مخصوصا سهراب بازی کردی.نمی دونم این چه حسی هستش که تو اینقدر سهراب رو دوست داری.اینقدر بهش علاقه داری که توی خونه همش توی خیالت داری با اون بازی میکنی و حتی وقتی ازت سوال می کنیم که ترنم تو سهراب رو بیشتر دوست داری یا مامان و بابا رو میگی سهراب رو ،اما وقتی که می بینی من ناراحت میشم میگی نه تو رو هم دوست دارم اما سهرابم دوست دارم.الهی دورت بگردم که اینقدر تو مهربونی

چند روزه پبش دایی سعید اومد تهران خونمون .و دوباره قسمت شد و سفری داشتیم به شمال .هوا هم بسیار عالی بود

این چند روز که دایی سعید خونمون بود حسابی باهاش دوست شده بودی و از سرو کولش بالا میرفتی و هر موقع از خواب بیدار میشدی سراغشو می گرفتی

اینها همه اون اتفاقاتی بود که توی این چند وقت واسمون افتاده بود .منتظر یک اتفاق خیلی خوب هستیم امیدورام که زودتر درست بشه تا بیام و واست تعریف کنم .

بهترین ها رو برات آرزو دارم پاره تنم 

 

اینجا دخترم آماده شده که بره کلاس

تربچه خسته و مونده بعد از کلاس

اینم همون تخم مرغی که به خاطر پاپیونش میخواستی دستگیر بشی

 

یه روز در خونمون در زدن و دیدیم که آقای پستچی واسمون یه بسته از یزد آورده بعدش فهمیدیم که خاله مهناز ما رو شر منده کرده و واست هدیه فرستاده .هر دومون کلی سورپرایز شدیم

 

اینا رو هم خودت با آبرنگ رنگ کردی

 

 

 

 

اینم بالون آرزوها

 

تخم مرغی که دخترم واسه سفره هفت سین رنگ کرده

 

چند ساعت قبل از تحویل سال بابایی واست یه دونه جوجه خرید .تو اینقدر این جوجه بیچاره رو فشار دادی و با سرش بلندش کردی که یک ساعت بعد از سال تحویل مرد.بعدش به من میگی مامان حال جوجم خوب نبود و مرد حالا باید بریم رنگ زردشو بخریم 

خونه خاله مهناز،تربچه و کوروش

خونه عمه مونس تولد سه ماهگی رها کوچولو

 

ساینا مورچه عشق عمه

تولد چهار سالگی ونداد

 

 

سیزده به در

 

 

رفته بودیم دریاچه چیتگر و سوار قایق شدیم

سفر شمال با دایی سعید و خاله سهیلا

 




نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۳/۱/۳٠ توسط ما دو نفر
   درباره وبلاگ

   آخرين مطالب

   دوستان

   آرشيو مطالب

   نويسندگان

   موضوعات

   صفحات جانبي