سلام عشق من 

ترنمم.پاره تنم حال عجیبی دارم

نمی دونم باید خوشحال باشم یا ناراحت

فردا صبح اول مهر 1393 دختر زیبای من در سن سه سال و هشت ماهگی به مهد کودک مبره.

خدایااااااااا چقدر زود میگذره.چقدر زود دختر من داره بزرگ میشه.چقدر زود .....

خیلی استرس دارم 




نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۳/٧/۱ توسط ما دو نفر

سلام به دختر مهربون و زبیای ما....

فرشته زیبای ما، تابستون امسال یکی از بهترین تابستون های زندگی سه نفره ما بود و پر از خاطره های خوب و زیبا، پر از اتفاقا شیرین و یه یاد موندی و تو فرشته دوست داشتنی ما هر روز با شیرین زبونی ها و مهربونی ها زندگی را برای ما زیبا تر می کنی

 خیلی وقت ها دست های کوچک و پر از محبتت را دور گردن ما حلقه می کنی و با گفتن "مامان و بابا عاشقتونم"، "نفسمین"، "دوستون دارم" و ... ما دو نفر را لبریز از شادی و شعف میکنی.

تابستون امسال جدا از اتفاقات خوبی که برای ما سه نفر و یک سری آدمای دیگه که دوست شون داریم  خاطرات خوبی هم برای تو داشت.

دایی سعید و خاله لاله، به همراه سایه و سهراب و ساینا امدن تهرون پیش ما، تو هم همه اش به سهراب گیر می دادی و می گفت سهراب بشه شوهر من تعجبتعجبتعجب، من شوهر ندارمسبزسبزسبز. سهراب هم که خجالتی خجالتخجالتهمه اش از دست تو فرار، البته تو و ونداد هم یک دعوای اساسی عصبانیعصبانیسر بازی با سهراب می کردید. 

بعد از رفتن مهمونا، ما هم سه تایی با هم رفتیم کرمان هوراهورا، یک سفر یکی دو روزه به گوغر که خیلی خوش گذشت، اونجا پیش بابا جون و مامان عطی، بعد هم که برگشتیم کرمان، خونه مامان جون، خونه عمه مونس خونه عمو رضا و کلی خاطره های عالی، یه شب هم رفتیم عروسی  که کلی بهمون خوش گذشت

راستی یادم رفت قبل از رفتن کرمون دوباره موهای خوشگلت را کوتاه کردی و دختر زیبای ما مثه یه فرشته کوچک دوست داشتنی تر و زیبا تر شد.

یک شب بیاد موندی هم که با هم رفتیم شهربازی، ما سه نفر و کلی بهمون خوش گذشت، وااااااای که تو عاشق سرسره بزرگ شده بودی و می خواستی خودت تنهایی بیایی پایین، یکبار هم تنهایی امدی و کلی حال کردی....

اینا هم چند تا عکس از خاطره های خوب تابستون امسال

دوستت داریم یه دنیا

هشتمین سالگرد ازدواج عمو شهاب و خاله سهیلا  

چهل و دومین ماه تولد فرشته ماه 

ترنم و ساینا

 

 

یک روز خوب باغ باباجون، گوغر  

نم نم بارون، کنار سد گوغر 

عاشق این ژست بداخلاقت هستم .به زور باید نگهت داریم تا عکس بگیری

باغ آفتاب گردان، گوغر 

چقدر بابایی تلاش کرد تا این بره کوچولو را بگیره که تو باهاش عکس بگیری  

 

 

هشتمین سالگرد ازدواج مامان و بابا .کرمان 

 

 

 

اینجا هم با دوستای زمان دانشگاه مامان رفته بودیم بیرون.و این پسر خوشگل هم امیر محمد پسر خاله زهرا 

عروسی خاله ساره، تو و رادان

یک لباس خوشگل، یک دختر خوشگل تر 

 

ترنم و درسا خونه خاله سحر 

یک شب بیاد موندی، پارک، یه شام خوب، ما سه نفر  

ترنم در حال کمک  برای پخت غذا 

دریاچه، ترنم و بادکنک فراری  

ترنم و پخت شامی  کباب

اولین عکس پرسنلی  

 

 بفرمائید شام عزیزم، بفرمائید شام خانمم .... 

 

بدون شرح 

 

ترنم و سینما و شهر موشها.اینقدر از این فیلم خوشت اومده بود که همش میگفتی مامان میشه دوباره منو ببری سینما.من نمیخوام برماااااا عروسکام میخوان برن.آخه من اونا رو یادم رفت با خودم بیارم سینما.گناه دارن دلشون میخوادنیشخند

و عاشق شخصیت صورتی شدی و همش میگی من صورتی هستم.ونداد مشکی.بابا کپل خان و مامان تو هم نارنجی باشتعجب 

 اینجا هم با وسایلت مغازه درست کردی و ما باید ازت خرید میکردیم

سرسربازی و شهربازی ....  

 

 

 




نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۳/٦/٢٩ توسط ما دو نفر




نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۳/٦/٢٥ توسط ما دو نفر
   درباره وبلاگ

   آخرين مطالب

   دوستان

   آرشيو مطالب

   نويسندگان

   موضوعات

   صفحات جانبي