امروز فکر کنم یکی از بدترین روز‌های این چند وقت گذشته بود. فکر کنم منو سمیرا به این زودی‌ها فراموشش نکنیم.ناراحت

صبح توی مترو بود که بیام شرکت، سمیرا زنگ زد و شروع به گریه کردن کردگریه که از آزمایشگاه زنگ زدن و گفتن که از آلمان تماس گرفتنو گفتن که خونش واسه آزمایش جواب نداده و مجددا باید خون بده. یه لحظه دنیا روی سرم خراب شد. نمی دونستم الان باید به سمیرا روحیه بدم یا اینکه یه فکری واسه خودم بکنم.ناراحت

خیلی نگران حال سمیرا بودم. و اون گریه می کرد و می گفت که امروز می‌اد تهرون واسه آزمایش. سفرش کوفتش شد.ناراحت همه اش تقصیر منه. از بس گفتن دلم تنگ میشه و ... اون هم مجبور شد زود بیاد

نیم ساعت بعدش بهش زنگ زدم، حالش بهتر بود. قرار شده که سعید (‌داداشش) واسش بلیط بگیره که بیاد.

سرم درد می‌کنه....ناراحت




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٥/٢ توسط علی
   درباره وبلاگ

   آخرين مطالب

   دوستان

   آرشيو مطالب

   نويسندگان

   موضوعات

   صفحات جانبي