سلام به دختر شیرن زبون  مامان

خیلی وقته که نتونستم بیام و وبلاگت رو آپ کنم 

آخه این ماه خیلییییییییییییییییی سر مامانی شلوغ بود و برای همین اصلا وقت نکردم

اول از همه باید روز دختر رو بهت تبریک میگفتم که متاسفانه نشد.دختر گلم من و بابایی خیلی خوشحالیم که خدا یکی از فرشته هاشو به ما سپرده که این فرشته بشه همه زندگی ما بشه همه وجود ما.امیدورارم که به همه آرزهات برسی فرشته خانم من

 اما برات بگم از این  یک ماهی که گذشت

10 شهریور مامان عطیه ( به قول ترنم مامان عطی) و بابا جون و عمو حسین و عمه مونس و عمه مهسا با خانواده هاشون اومدن خونمون و چند روزی رو مهمون خونمون بودن

تو هم حسابی بهت خوش گذشت و تا تونستی شیرین زبونی کردی واسشون

اینقدر به عمو حسین علاقه داری که حتی شبا هم باید به زور از  عمو حسین  جدات میکردیم .اون بنده خدا خوابیده بود و شما همین جور مرتب براش حرف میزدی تا چشماش بسته میشد میزدی توی گوشش و می گفتی حسین دارم باهات حرف میزنم خبببببببببببب؟؟؟

تا من بهت میگفتم ترنم بسه پاشو بگیر بخواب .... میگفتی مامان ساکت شو نمی بینی دارم با حسین صحبت میکنم 

خلاصه بعد از اینکه بابا جون اینا رفتن دو روز بعدش عمو مهدی ( دوست بابا و مامان)

با خاله الهام و بچه هاشون اومدن خونمون و سه روز هم اونا پیشمون موندن

نمی دونی مامانی که تو چقدر خوشحال بودی.تا حالا ندیده بودم که اینقدر خوب با بچه ها کنار بیایی و بازی کنی .کلی با نوا و ماهان بازی کرذی و تا تونستی خندیدی.ایشالله که همیشه دلت شاد باشه و لبت پر از خنده باشه گل من.البته اینو هم بگم که با نوا خیلی خوب بودی ولی با ماهان کمی مشکل داشتی چون اون کمی با تو کل کل میکرد و تو هم کوتاه نمیومدی .

چند روز پیش هم با بابایی سه تایی رفتیم سینما وااااااااااااااااااای که چه حالی داد.

من و بابایی از چهار سال پیش سینما نرفته بودیم .و چون علاقه تو رو به دیدن فیلم دیدیم تصمیم گرفتیم که دل رو بزنیم به دریا بریم سینما.اولش که پرده رو زدن عقب تو گفتی مامان چرا این پرده حرکت میکنه؟؟ کی داره اونو باز میکنه؟

تقریبا پنج دقیقه ای رو تونستی طاقت بیاری اما بعدش همش میرفتی این طرف و اون طرف و مدام سوال میکردی که چرا لامپ هارو خاموش کردن؟

تا اینکه یه دونه دختر بچه اومد داخل سینما و شما باهاش دوست شدین و تا تونستین بدو بدو کردین و هر چی منو بابایی میگفتیم بشین و ساکت باش گوش نمیدادی

و همش دعا می کردم که زودتر فیلم تموم شه.چون هم می ترسیدم که تو خسته بشی و هم اینکه میترسیدم که بابایی بترکه ههههه.از بس که بابایی چیز میز خورد

اما به هر حال تجربه خوبی واسه هممون بود

بازم برات بگم از علاقه تو به عروسکت ساینا

خیلی برام جالبه که اینقدررررررر ساینا رو دوست داری.شبا باید حتما کنارت باشه و با اون بخوابی.صبح که از خواب پا میشی باید سریع بری بغلش کنی و ببوسیش و بهش سلام میدی و قربون صدقش میری.

در طول روز کلا ساینا بغلته و داری باهاش حرف میزنی و بعضی مواقع  هم با شخصیت های خیالی بازی میکنی و باهاشون حرف میرنی.و تا من صدات میکنم میگی مامان ساکت بچم بیدار میشه .آرومتر همسایه ها هم بیدار میشن خببببببببببببب

موقعی که میخواییم بریم بیرون میگی مامان میشه ساینا رو با خودم بیارم.میگم نه مامان نمیشه ..میگی خب بچم میترسه ..پس میشه که لامپ رو خاموش نکنی تا دخترم نترسه .منم میگم چشم...بعد میری بغلش میکنی و بوسش میکنی و میگی دخترم ،گل من، من میرم بیرون و زود میام باشهههه؟؟ آفرین عزیز من 

از اینکه اینقدر حرکاتت دخترونه هست خیلی خوشم میاد .عاشقتممممممممممم به خدا

 عمو حسین و ترنم 

اینجا هم رفته بودیم میدون کنار خونمون

 

 

 ماهان و ترنم

 

مثلا تو خانم آرایشگری و داری موهای نوا رو درست میکنینیشخند 

 

 

 

 

 




نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٢/٧/۱ توسط ما دو نفر
   درباره وبلاگ

   آخرين مطالب

   دوستان

   آرشيو مطالب

   نويسندگان

   موضوعات

   صفحات جانبي