یک شنبه رفتیم آزمایشگاه. گفتن که سرم خون کم بودهو نتونستن آزمایش کنن به همین خاطر خون مجدد لازم بوده. واقعا زحمت کشیدنعصبانی

سونو هم رفتیم. وقتی داشتم توی مونیتور می دیدمش محو تماشاش شده بودم. باورم نمی شد. چقدر خوشگل بود. دستای کوچولوش. پاهاش و ...قلب

دیروز یه حس عجیبی داشتم. حس می کردم که دارم بهش بیشتر وابسته میشم. یه حس دل تنگی، یه حس خاص که نمیشه توصیفش کرد...

 




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٥/٦ توسط علی
   درباره وبلاگ

   آخرين مطالب

   دوستان

   آرشيو مطالب

   نويسندگان

   موضوعات

   صفحات جانبي