سلام دخترکم،سلام بهانه زندگی من

ترنمم مطلب قبل رو که واست نوشتم خیلی حالم بد بود و خیلی استرس داشتم.چون تو باید میرفتی مهد کودک و مامانی خیلی خیلی حالش دگرگون بود .جون تا حالا ازت جدا نشده بودم و تو خیلی به من وابسته هستی.

خب بگم برات از پروژه مهد کودک رفتن .....اوووووووووووووووووف که چه سخت بود

چند روز قبل از شروع مدرسه ها سه تایی رفتیم و برای دختری کلی خرید کردیم 

هر چی که دوست داشتی و برای مهد کودک احتیاج بود رو خریدیم.البته مامانی بیشتر دوق داشت تا جایی که بابایی به زور منو از توی مفازه می کشوند بیرون

صبح روز اول مهر من و تو بابایی راهی مهد کودک شدیم.خیلی خوشحال بودی و با کلی ذوق و شوق کیفت رو دنبالت می کشوندی.خاله سحر و آویسا هم اومدن چون آویسا هم مثل تو اومد مهد

اولش که از منو بابایی جدا نمیشدی و بعدش بابایی خداحافظی کرد و رفت اما من تا آخر کلاست اونجا موندنم.تو هم خیلی خوشجال بودی و کلی بازی میکردی

روز بعد که رفتیم مهد تو نمی رفتی توی کلاس و همش می گفتی که تو هم بیا و اصلا دست من ول نمیکردی.تا اینکه من یک ساغتی رو اونجا نشستم و تا میومدم بیرون تو هم دنبال من میومدی.اون روز هم به هر سختی بود گذشت

روز سوم که داشتم لباسهات رو می پوشوندم همش میگفتی تو چرا من واینجا ثبت نام کردی.من مهد رو دوست ندارم و گریه میکردی.نمی دونی که به مامان چقدر سخت میگذشت وقتب اون اشکات رو میدید

بالاخره راضی شدی و رفتیم توی مهد.اما تو از من جدا نمی شدی و همش می گفتی من توی کلاس نمیرم.منم گفتم باشه نرو من همینجا می مونم و با دوستام صحبت می کنمم . یک ساعت گذشت اما تو توی کلاس نرفتی .تا اینکه مسول مهد گفت شما باید ترنم رو بزارید و برید. منم به بهانه دانشگاه رفتن تو رو گذاشتم و مثلا رفتم

وقتی که دیدی من رفتم شروع کردی به گریه کردن.وااااااااااااااای که چقدر زجزآور بود دیدن گریه کرددن تو .من طبقه بالا بودم و همراه با تو اشک می ریختم.اما باید طاقت میاوردم.چون بالخره یه روز باید از من جدا بشی و کمی مستقل تر بشی.چند دقیقه ای گریه کردی و بعد آروم شدی.اما باز توی کلاس نمی رفتی و کنار یکی از خاله ها نشسته بودی.و همش به خاله می گفتی که اونم با تو بیاد توی کلاس

بیچاره خاله طاهزه هم با تو میومدم توی کلاس می نشست. جالب اینجا بود که تو با این خاله که اسمش خاله طاهره بود بیشتر ارتباط برقرار کردی تا با خاله ملیکا (یا همون خاله میسی)چند روز همینجوری سپری شد و شما همجنان موقع خداحافظی گریه می کردی و بعدش آروم می شدی و همچنان خاله طاهره (که بهش میگفتی خاله مشکی چون لباسش مشکی بود )با تو میومد توی کلاس می نشست.واست عروسک صورتی شهر موشها رو خریدم و گفتم که اینو خاله ملیکا بهت داده اما تو  گفتی نهههههه اینو بابام واسم خریدهههههههه.حتی دوباره با هم رفتبم سینما فیلم شهر موشها و گفتم چون وختر خوبی هستی و توی مهد می مونی این هم جایزه

تا اینکه بعد از هشت روز تو دیگه عادت کردی و خیلی راحت با من خداحافظی میکردی و میرفتی توی کلاس.و الان به جایی رسیده که باید به زور تو رو از مهد بکشونم بیرون و عاشقققققققققققققق خاله میسی شدی و همش میگی مامان ک یمیریم مهد من دلم برای میسی تنگ میشه

توی مهدی کودک اینقدر زبون میریزی و بلبل زبونی می کنی که همه عاشقت شدن و من موقع خداحافظی باید از تک تکشون خداحافظی کنی و همه رو بغل کنی و ببوسی

و اللبته اینو هم بگم که تو و یکی دیگه از دوستات به اسم هستی شیطون ترین بچه های کلاس هستین و خاله میسی به زور باید شما رو توی کلاس نگه داره .تا در باز میشه ترنم و هستی از کلاس می پرن بیرون و میرن توی حیاط سوار پرخ و فلک میشن

.خیلی چیزای جدید یاد گرفتی و بعضی از رفتارهات خیلی بهتر شده. و چون توی مهد کودکت فقط انگلیسی صحبت می کنن کلی کلمه و جمله یاد گرفتی. گاهی اوقات  مثلا از من چیزی رو می پرسی و من چوابت رو میدم و تو میگی ohhhhhhh yesss

یا اینکه یه روز داشتم برات اناز دون میکردم .بهت گفتم ترنم برو قاشق بیار.گفتی من نمی تونم خودت برو .گفتم من دستم کثیفه.گفتی عیبی نداره برو tap=شیر آب رو باز کن و hand=دست رو بشور و برای من spoon=قاشق بیار

همه رنگها رو بلدی و شعر رنگین کمان و اعضای بدن و حروف انگلیسی رو بلدی . می خونی

خیییلی خوشحالم که داره بهت خوش میگذره و با یه دنیای جدید آشنا شدی.بعضی مواقع باید یه سری سختی ها رو تحمل کنیم تا بعدش به نتایج خوبی برسیم. و من الان دارم این نتیجه رو می بینم

کلاس رقص باله هم شروع شده ولی متاسفانه خیلی با کلاس حال نمی کنی و همش میگی بریم خونه .. من همچنان باید بیام توی کلاس با شما بشینم تا شما حرکات رو انجام بدی. امیدوارم که به زودی این پروژه رو هم با موفقیت به اتمام برسونیم

فردا هم داریم میریم کرمان ومطمئن هستم که مثل همیشه بهت خیلی خوش میگذره

دیگه خییییییییییییییییییلی صحبتم طولانی شد......پس تا مطلب بعدی.بووووووووووس

تویی بهانه ام برای عاشق شدن .عاشقتمممممممممممممم دختر شیرین زبون من 




نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۳/۸/٧ توسط ما دو نفر
   درباره وبلاگ

   آخرين مطالب

   دوستان

   آرشيو مطالب

   نويسندگان

   موضوعات

   صفحات جانبي