امروز باید می‌رفتیم پیش دکتر خداداد،  زود از شرکت زدم بیرون و امدم مطلب دکتر، سمیرا لبخند قبل از من رسیده بود. یک ساعتی طبق معمول منتظر شدیم نیشخند که نوبت سمیرا بشه، امروز سمیرا کمی استرس نگران داشت، می گفت که وزنم زیاد شده و ممکنه دکتر باهام دعوا کنی ( الهی، عزیزم این چند روز اینقدر استرس داشت که جرات نمی کرد درست غذا بخوره.استرس)

خلاصه رفت پیش دکتر و بعد امد بیرون، حسابی خوشحال بوددلقک، دکتر که باهاش دعوا نکرده بود هیچ، کلی هم بهش روحیه داده بود. گفته بود وزنت عادیه، کلی راجع به اینکه چی بخوره و چی نخوره توضیح داده بودخوشمزه، و وقتی هم فهمیده بود که این کوچولوی نازنین ما دختره کلی خوشحال شده بود و کلی به سمیرا تبریک گفته بودقلب.

این چند روزه حسابی درگیر انتخاب اسم بودیم، خدائیش چقدر کار سختیهناراحت، از همه اونایی که این چند روز اسم پیشنهاد کردن ممنونماچ، راستش بعد از کلی بالا و پایین کردن و توی اینترنت چرخ زدن و کتاب اسم خریدن و ..... فرشتهخلاصه سرتونو درد نیارم امشب سمیرا اسم بغل"باران" بغلرا پیشنهاد کرد. به نظر من هم قشنگه. حالا تا ببینم چی میشه.

دختر بابا را عشق است.قلبماچقلبماچقلبماچقلبماچقلبماچقلبماچقلبماچقلبماچقلبماچ

 

پ.ن. ممنون از همه اونایی که بهمون سر می زنن و لطف می‌کنن واسمون یادگاری می‌نویسنخجالت

پ.ن. راستش کامنت ها را که می‌خونم خیلی سعی می‌کنم بفهمم که کدوم کامنت مال کیه اما واقعا تشخیص بعضی از دوستان سخته، حداقل به نشونی بدین که بدونیم کی بودیدیول

پ.ن. این شب های احیا دعا یادتون نرهفرشته




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٦/۸ توسط علی
   درباره وبلاگ

   آخرين مطالب

   دوستان

   آرشيو مطالب

   نويسندگان

   موضوعات

   صفحات جانبي