خدا را دیدم،

    به راستی دیدمش،

       در قدم‌های با برکت دختری معصوم،

               که در بدن نازدانه مادرش مستانه می‌رقصید....

 

یه چند روزی نبودم، یعنی دست و دلم به نوشتن نمی‌رفتخمیازه. توی این مدت بابا بزرگ و مامان بزرگ این خوشگل خانم، عمو حسین و عمو رضا و بچه‌هاش امده بودنابلههورا. کلی هم خجالتمون دادنخجالت. یه هدیه هم دادن که بریم واسه این خوشگله خرید کنیمدلقک. دستشون درد نکنهماچ.

چند شب پیش رفتیم مزاحم وحید شدیم و واسه این عزیزتر از جان کالسکه good baby خریدیم.  البته ساک حمل و کرییر تخت و پارکش را هم خریدیمهورادلقکهورا. اینقدر ذوق داشتیم که همون شب درستشون کردیمشیطان و گذاشتیم توی اتاق. اتاقش کلی به رنگ و رو امدهفرشته.

چند روزی بود که کمتر تکون می‌خوردناراحت، سمیرا کلی ناراحت بودگریه و همه اش غصه می‌خوردناراحت. اما از دیروز این فلفل بابا دوباره شیطونی را شروع کردهقلب. الهی بابا قربونش بره...ماچ

یه وقت‌هایی دلم واسش تنگ میشه قلبو دعا می‌کنم که زودتر به دنیا بیاد. واقعا دلم واسه دیدنش لک زده....




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٧/۱٧ توسط علی
   درباره وبلاگ

   آخرين مطالب

   دوستان

   آرشيو مطالب

   نويسندگان

   موضوعات

   صفحات جانبي