هفته پیش یه حال اساسی بهمون داد و حسابی ترسوندموناراحتن. دو روزی تکون نمی‌خورد.گریه خلاصه چشتون روز بد نبینه. جمعه شب پاشدیم و رفتیم کلینیک مادراناسترس، و سمیرا رفت و معاینه شد. قبلم داشت از دهنم می‌افتاد بیروناسترساسترس. تا اینکه صدای قلبش را شنیدمهورا و پرستاره امد و گفت که خدا رو شکر ضربان قلبش اوکی هستماچ.

از شنبه هم شیطون خانمقلب، شیطونی‌هاش شروع شدهشیطان. تکون می‌خوره‌هاابله. ای جان باباقلبماچ

چهارشنبه ای مامان بزرگ ثریا اینا هم بالاخره رضایت دادن و امدن تهرون پیشمونهورا. سمیرا دیگه حسابی حالش گرفته بود و داشت حساب به هم می ریختناراحت. آخه خیلی مامانش را دوست دارهقلب

دیشب این شیطون بابا، مثه یه ماهی زیر دستم جابجا می‌شدهورا. داشتم بال در می‌آوردمبغل. خدایا شکرتماچ

پ.ن. امیر جان شما که تاج سرید. 

پ.ن. پسر بدعصبانی. من و دخملو با دولت کاری نیستعصبانی




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۸/۱ توسط علی
   درباره وبلاگ

   آخرين مطالب

   دوستان

   آرشيو مطالب

   نويسندگان

   موضوعات

   صفحات جانبي