امروز ساعت 8:17 دقیقه صبح بهم گفتن که ترنم به دنیا امد.

صبح ساعت 5.5 بیدار شدیم و با سمیرا و مامان بزرگ ثریا و خاله سهیلا امدیم بیمارستان عرفان.

سمیرا ساعت 7 رفت توی اتاق عمل، مهدی ( عموی مهربون ترنم و دوست خوب من) ساعت 7.5 به جمعمون اضافه شد. خاله مژگانش هم ساعت 8 امد. 

من حسابی استرس داشتم. حسابی استرس داشتم...

ساعت 8:17 دقیقه صبح بهم گفتن که ترنم به دنیا امد. خیلی خوشحال شدم و از شدت خوشحالی کلی گریه کردم، بعد هم به همه خبر دادم و همه تبریک گفتن...

چون سمیرا را بیرون نیاورده بودن، ترنم هم هنوز بیرون نیومده بود و نگران بودم. ساعت 9.5 رفتم سری به یکی از آشنا‌ها که اون هم اینجا زایمان کرده بود زدم وقتی برگشت دیدم ترنم را نشون مامان بزرگش و خاله‌اش دادن اما گفتن دیگه نمی شه نشون داد و باید صبر کنم

ساعت 10 سمیرا را آوردن خدا رو شکر حالش خوب بود. خیالم راحت شد. با هم رفتیم بالا توی بخش. اما هنوز این دختر خوشگل منو نیاوردن. 11 زنگ زدم به بخش نوزادان که گفتن باید دکتر ویزیتش کنه

ساعت 11.5 زنگ زدن و گفتن برم پایین، رفتم پایین و دکترش گفت که حالش خوب نیست و باید تا 12 صبر کنیم ببینیم میشه از دستگاه جداش کرد یا نه، اگه نشه باید بستریش کنیم، دنیا روی سرم خراب شد، گفتم میشه ببینمش گفتن آره

رفتم بالای سرش، زیبا ترین چیزی که توی دنیا دیده بودم، یه دختر ناز، که لای یه پتوی صورتی پیچیده شده بود، چشماش بسته بود، فکر کنم خواب بود. یه خورده اشک از چشام امد.

امدم بیرون، رفتم توی ماشین، باز یه خورده گریه کردم، امدم بالا خیلی جلو سمیرا جلو خودمو گرفتم

12 رفتم پایین گفتن باید بستری بشه، داغون بودم، کاری بستریش را کردم، سمیرا یه چیزایی فهمیده بود، زنگ زد بهم و گریه کرد، امدم بالا پیشش کلی باهاش صحبت کردم تا آروم شد، 

الان ساعت 4:20 دقیقه عصر هست و  منو سمیرا تنها هستیم، سمیرا تازه شروع کرده به خوردن چایی و عسل. حالش خدا رو شکر خوبه، فقط کمی درد داره، یه خورده دل نگرون ترنم هستش،

امید به خدا

دعا فراموش نشه

 




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱۱/٢ توسط علی
   درباره وبلاگ

   آخرين مطالب

   دوستان

   آرشيو مطالب

   نويسندگان

   موضوعات

   صفحات جانبي