بالاخره بعد از چند روز تلاش و کلنجار رفتن با خودمکلافه، امروز تونستم بیام و مطلب بنویسمنیشخند، این چند روزه اینقدر درگیر ترنم، درس، و ... بودم که اصلا دل و دماغ نوشتن نداشتمناراحت

ممنون از همه اونایی که بهمون سرزدن، تبریک گفتن و ....قلبماچ

نمی دونید این روزا چه حال و هوایی دارمابله، کلا توی آسمون‌ها هستمفرشته، ترنم هر زور جذاب تر از دیروزش می‌شهقلب، خنده‌های ریز ریزش دیوانه‌ام می‌کنهماچ، 

 

 

 

عسل بابا دختر خیلی آرومیهفرشته، شبا می‌خوابه، روزا هم آرومه، توی این مدت فقط دو بار نذاشت سمیرا بخوابهخمیازه، یکیش هم همین امروز بود که از 6 صبح بیدار شده و تا مامانش می خواد از کنارش بلند بشه، شروع به غر زدن می‌کنه که نرو و با من بازی کنهورا و.... 

 

توی این چند روز دو بار بردیمش دکترناراحت، دکتر اولش کمی ترسوندمونگریه، گفت سرش مشکل داره، و باید از پاهاش هم سونو گرافی بشه، خیلی نگران بودمگریه، داشتم  دیوانه می‌شدم، هفته بعدش بردیمش پیش یه دکتر دیگه، گفت اصلا هیچ مشکلی ندارهدلقک، و هم سرش خوبه هم پاهاشابله، دیشب که روی سرش دست می‌کشیدم دیدم فاصله بین سرس از بین رفته و خوب شدهمژه. ( خدا رو شکر) نمی دونم چرا بعضی از این دکترا اینقدر... هستند.

 

بعضی صبح‌ها که می‌خوام بیام سرکار، عشق بابا همچین توی چشمام نگاه می‌کنه که دیونه میشمبغل. دلم می‌خواد  پیشش بمونم، اما بالاخره پوشک هم خرج دارهشیطان

 

خلاصه این روزها جز بهترین روزهای عمرهفرشته

دل می‌خواست از مامانش هم بنویسملبخند، اما می‌ذارم خودش بیاد از حس و حالش ادامه همین ملطب بنویسهقلبماچ

 

پ.ن. از خاله سارا هم ممنون که این روزا بخاطر مریضی ترنم خیلی مزاحمش شدیملبخند




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱۱/٢٠ توسط علی
   درباره وبلاگ

   آخرين مطالب

   دوستان

   آرشيو مطالب

   نويسندگان

   موضوعات

   صفحات جانبي