الان دقیقا 10 روزه که این عسل بابا رو ندیدم.ناراحت چقدر روزهای سخت و وحشتناکیهگریه. این مدت هرچی سعی می کردم بیام اینجا و چیزی بنویسم دست و دلم به نوشتن نمی رفت.افسوس

توی ای مدت یکی دو ماهی که من مطلبی ننوشتم  اتفاقا قشنگ زیاد برامون افتاده.مژهترنم هر روز شیرین تر از روز قبلش می شهقلب. گه گاه لبخندهایی که روز لبش می آمد دل آدم را آب می کردقلب

شبا مثه یه عروسک بغلتوی گواره ی کوچک و صورتیش که کنار تختمون می ذاریم می خوابه،  بدون یک ذره گریه و اذیت کردنماچ، و باید یکی دو بار بیدارش کنیم که شیرش را بخوره و دوباره بخوابهفرشته. ( فقط 3 شب تا صبح نخوابید و مامانش اشکش در امده بودگریه. من هم هر سه شب مثه یه خرسشیطان خوابیدم.) 

عید امسال اولین سفر سه نفره مونو رفتیمگاوچران، 26 اسفند سه نفری راه افتادیم سمت کرمون خونه مامان بزرگ ثریا، همون شب دایی سعید، عمه مونس و عمو رضا امدن دیدن این عسل خانم.قلب ( آخی بچمون هم توی راه خسته شده بود هم یک دفعه کلی آدم دیده بود هنگ کرده بودتعجب)

شب عید هم رفتیم خونه بابا بزرگ آحسن ( منظور همون آقا حسن می باشد. لطفا درست تلفظ نمایید.) عید خیلی خوبی بودمژه. دوم فروردین یه جشندلقکابلههورا کوچولو واسه ترنم بابا گرفتیم، وای که چه شب خوبی بود. فکر کنم تا آخر عمرا فراموشش نکنمهورا.

روز چهارم باید واکسن دو ماهگیش را می زدمناراحت. چه روز وحشتناکی بود وقتی که سوزن را توی رون پاش فرو کرد یه لحظه دخترم غش کردم دنیا روی سرم خراب شدگریه. ولی این دختر اینقدر ماه هست که بعدش آروم شد و اصلا دیگه هیچی نگفت.فرشتهبرعکس خیلی از بچه ها که تب می کنن و کریه و زاری تا دو روز. ( بگو ماشالله چشم نخورهعصبانی) یه اتفاق جالب هم افتاد اون هم اینکه آقایی که می خواست توی مرکز بهداشت پذیرشمون کنه نمی تونست اسم ترنم را بنویسه دوبار پرسید و باز نفهمید چی می گم آخرش واسش هجی کردم که  (Taranom (T-R-N-M بعد برگشته می گه آهان tEranomسبز.

خلاصه چیز های خوب از روزهای عید و از سفرمون زیادهلبخند. این مدت حسابی بزرگ شده و لباس هایی که عمرا فکر نمی کردیم اندازه اش باشن اندازه شده بودند ولی که ایم لباس های لختینیشخند را تنش می کردیم اینقدر ماه می شد که می خواستم بخورمشخوشمزه

ترنم، بابایی من، عسل من، عشق من، امیدوارم که توی زندگیت به هر چی می خواهی برسی و همیشه خوشبخت و سالم باشی و هیچ وقت داغت را نبینم بابایی من فرشته( بگو انشاللهمژه)

 پ. ن. از دل تنگی سمیرا دیونه نشم خیلیهگریه

پ.ن. این هم چند تا عکس از سفر عیدمون 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  

  

 




نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱/٢۳ توسط علی
   درباره وبلاگ

   آخرين مطالب

   دوستان

   آرشيو مطالب

   نويسندگان

   موضوعات

   صفحات جانبي