سلام عشق من.سلام شیرین مامانماچقلبماچ

دوباره مامانی اومد با یه عالمه حرف تازه.البته قرار بود که بابایی بیاد و توی وبلاگت مطلب بنویسه اما چند وقته که سرش حسابی شلوغهکلافه و داره پروژه های درسیشو انجام میده و منم هرچی صبر کردم دیدم که نخییییییییر این علی بابا تنبل حالا حالاها سرش شلوغه و این شد که من دست به کار شدم تا خاطرات تربچه خودمو بنویسمچشمک.

از سفرمون به کرمان برات بگم که حسابی بهمون خوش گذشت و کلی همه عاشقت شده بودن.از همون اول سفر که توی هواپیما تمام مهماندارها هی میومدن و بغلت میکردن و قربون صدقت میرفتننیشخندتا اینکه  درست موقع بلند شدن هواپیما تو شروع کردی به جیغ زدنگریهاونم از نوع بنفشش.هر کاری میکردم ساکت نمی شدی.واااااااای خدا داشتم دیونه میشدمکلافهآخه دخترم خوابش میومدخمیازه.چون صبح زود از خواب بیدار شده بود و بعد از کلی سرو صدا و گریه خوابت برد. 

توی کرمان همه منتظر ورود شما بودن و من به همه گفته بودم که چند روز دیرتر میام آخه میخواستم سورپرایزشون کنم و با دیدن تو حسابی خوشحال شدن و گفتن دخترمون خیلی بزرگ شده و البته حسابی هم تپل شده تعجب.آخه سه ماه بود که تورو ندیده بودن.

27 مرداد ما یه عروسی دعوت داشتیم و مامان بزرگ گفت که ترنم رو عروسی نبر.بچه اذیت میشه گفتم نههههههه دخترم بزرگ شده و دختر خوبیه.بالاخره اماده شدیم و رفتیم عروسی اما همین که وارد تالار شدیم .تا صدای آهنگو شنیدی جیغ شما رفت به هواگریهو شروع کردی به گریه کردن تا گوشاتو میگرفتم ساکت میشدی.فهمیدم که از صدای آهنگ میترسی .بالاخره مجبور شدم که برگردم و تورو بسپرم به دست مامان بزرگت و خودم برگشتم به عروسی هههه هههه آبروی مامانو بردیچشمک

یک هفته بعد علی بابا اومد و سه تایی اونجا حسابی خوش گذروندیم.7 مرداد رسیدیم  تهران  و 8 مرداد شما باید واکسن 6 ماهگیتو میزدی.صبح همون روز با بابایی رفتیم مرکز بهداشت و واکسنتو زدیم و مثل همیشه دختر خوبی بودی و زیاد گریه نکردیماچ

10 مرداد هم پنجمین سالگرد ازدواجمون بود .امسال اولین سالی هستش که تو توی این روز مهم کنار منو بابایی حضور داری.خدایا هزاران بار شکرتتتتتتتبغل

از وقتی که شش ماهت تموم شده غدای کمکیتو شروع کردم.روزهای اول خیلی خوب نمیخوردی.اما الان خودت دهنتو باز میکنی تا قاشقو بذارم دهنت.

دیگه به طور کامل و بدون کمک میشینیتشویق.یه چند کلمه ای حرف میزنی مثل دد  دد یا مامانیشخند تازگیها موقعی که شیر خوردنت تموم میشه پشتتو میکنی به من و میگیری می خوابی ههه ههه چشمک

شش ماهگی تربچه منم تموم شد و وارد ماه هفت شده .مبارکت باشه عشق من .ایشالله همیشه سالم و تندرست باشی و سه تایی در کنار هم به خوشی زندگی کنیم. قلب

اینم  خلاصه ای از اتفاقاتی که این چند وقت واسمون افتاده.

 

 

من اینجا خیلی خوشحالم چون مامانم واسم دوتا گیره مو خریده.

 

اینجا دارم پوره سیب زمینی میخورم اووم خیلی خوشمزه است.

 

همه چی آرومه من چقدر خوشحالم.

 

اه این چیه که همش دست مامانه و هی به من میگه ترنم بخند مامان

 

اینجا هم توی جاده ماشینمون خراب شد و بابای من که قویترین مرد جهان داره اونو میکشه.آفرین بابا تو میتونیتشویق

به به کیک سالگرد ازدواج .ولی یادتون باشه از این کیک به من ندادین که بخورمگریه

اینم که معرف حضور همه هست علی بابا خودمه.دوستش دارم هوارتتتتاا




نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٥/٢۱ توسط ما دو نفر
   درباره وبلاگ

   آخرين مطالب

   دوستان

   آرشيو مطالب

   نويسندگان

   موضوعات

   صفحات جانبي