خب نمی دونم از کجا باید شروع کرد. اولین روزی که فهمیدم یه مهمون توی راه داریم از خوشحالی توی پوست خودم نمی گنجدیم. یه عصر جمعه بود....

سمیرا کلی گریه کرد. و من بغلش کرده بود.

خدا را شکر

 




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٤/۱٤ توسط علی
   درباره وبلاگ

   آخرين مطالب

   دوستان

   آرشيو مطالب

   نويسندگان

   موضوعات

   صفحات جانبي