سلام به ترنم زیبا و دوست داشتنی ما

سلامی همچون ترنم چهچه بلبلکان، سلامی همچون ترنم باران بر گلبرگ های بهاری عشق، سلامی همچون ترنم لالایی مادری مهربان که از اعماق وجودش عاشقانه وار ترنم سرایی می کند.

سلام بر  خدای مهربان که خدای گونه فرشته ای زیبا را در بی نهایت عشق به ما هدیه کرد.

سلام بر شما مهربانان، سلامی از صمیم قلب و سرشار از شور و شعف از این لطف بی دریغ شما 

تقریبا 3 ماهی می شد که اینجا مطلبی ننوشته بودم و سمیرا زحمت نوشتن خاطرات فرشته زیبای زندگی مون را اینجا می کشید. توی این مدت خیلی چیزها توی زندگی ما عوض شده و خاطرات شیرینی واسمون بجای مونده که با هیچ شیرینی قابل قیاس نیست. خاطراتی  که فقط این فرشته زیبا در سایه لطف پرودگار مهربان می توانست بر تار و پود زندگی منو سمیرا نقش فشانی کند.

ترنم کوچک ما، این فرشته آسمونی، هر روز بزرگ تر و شیرین تر از قبل می شود، این روز ها نه تنها به راحتی می نشیند بلکه گاهی اوقات با کمی تلاش خود را از زمین بلند می کند از حالت خوابیده بر می خیزد. گاهی اوقات دست هایش را بر روی مبل می گذارد و دقایقی ایستاده با اسباب بازی هایش سر گرم می شود.

عصر ها که خسته از کار نکرده روزانه بعد از ساعت ها دوری به خونه که میام، هنگام باز کردن در، لبخندِ خدای واری که فقط بر لبان فرشته ای کوچک، از جانب پرودگار، توان دُر فشانی دارد، بی نهایتِ شور و شادی را  در وجودم  احساس می کنم و همچون کودکی فریاد شوق سر می دهم و خنده های زیبا ترنم پاسخگویم هستند. ( اگر تذکرات سمیرا نباش فکر کنم تمامی کوچه از آمدن من به خانه با خبر خواهند شد )

مهربانِ مهربانان همیشه ترنم را حافظ باشد و عاقبت بخیرش کند، ترنم کوچک ما، شب ها همچون فرشته ای زیبا پلک های کوچکش را بر هم می نهد و با آرامش می خوابد. برعکس خیلی کوچولو هایی که آسایش را پدر و مادرشون دریغ می کنند، ترنم خوشگل ما آرامش را به ما هدیه می کند.( گاهی به سمیرا که کنار ترنم می خوابد غبطه می خورم.)

بازیگوشی ترنم این روز ها بیشتر شده، دوست دارد یکسره کسی کنارش بنشیدند و با او بازی کند، به محض اینکه از کنارش دور میشی شروع به یادآوری حضورش در خانه می کند، و  با شیطنت خاص خودش، جیغ های سرشار از انرژی که انسان را مجذوب می کند مارا مجبور می کند که بسویش برویم، فرشته بابا، به محض اینکه می بیند کسی از کنارش رد میشود سریع دست هایش را بالا می آورد و با نگاهی دیوانه کننده مجبورت می کند که بغلش کنی، گاهی اوقات شدیدا کار دارم اما این حرکت اون مرا محسور خود می کند و همچون سحر شده ای ناتوان بسویش می رم. و از شیرینی وجودش، وجودم را لبریز می کنم.

حرف برای گفتن زیاد دارم، حرف هایی که توی این سه ماه نزده بودم اما فکر می کنم تا همینجا هم کلی پر حرفی کردم.

پ.ن.: خدای مهربون تو را شکر می گوییم که فرشته ای آسمانی را در زندگیمان قرار دادی که زندگی خاکی مان عطر و بوی بهشت را بخود بگیرد

پ.ن.: امشب، شب قدر  هستش، شب بیست و سوم رمضان، یه چند تا دعا می کنم ان شالله که خدای مهربون حاجت روامون کنه:

  • خدای مهربون، بابا.مامان و عمه ( مامان سمیرا) را بیامرز و تا نیامرزیده ای از این دنیای فانی پیش خودت نبر، خدای مهربون سایه این بزرگتر ها را از سر ما کم نکن و برکت وجودشون توی زندگمیون پایدار باشه
  • خدای مهربون، بابای سمیرا را بیامرز و در سایه رحمت خودت جز بهشتیان قرارش بده
  • خدای مهربون، سمیرا را، عشقم را، زندگی ام، را خوشبخت و عاقب بخیر بکن و همیشه خنده را بر روی لبانش قرار بده، سلامتی را ازش دور مدار، و هر خواسته و جاجتی دارد را مصلحتش قرار بده و برآورده نما
  • خدای مهربون، ترنم را، این فرشته ای که خودت بهمون هدیه کرده ای، خوشبخت و عاقب بخیر کن، هر شر و بدی و ناراحتی را ازش دور بدار و همیشه سالم بدارش
  • خدای مهربون، خواهران و برادرانمان را خوشبخت و عاقب بخیر بکن حاجت روا بدار
  • خدای مهربون، مریضا را شفا بده و زندانی های در بند را آزاد کن
پ.ن.: چند عکس هم از این فرشته مهربون می ذارم
اووم خیلی خوشمزه است بفرمایید دستمال کاغذی
اینجا مامان و بابا حواسشون نبود منم کلی شکلات خوردم



نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٦/٢ توسط علی
   درباره وبلاگ

   آخرين مطالب

   دوستان

   آرشيو مطالب

   نويسندگان

   موضوعات

   صفحات جانبي