سلام سلام صد تا سلاممممممممممم

سلام به ناز دانه مامان

امروز تربچه، دختر من ثمره عشق من 9 ماهه شد

چقدر این روزهای خوب زود می گذرن و تو نفس مامان روز به روز بزرگتر و شیرین تر و از همه مهمتر فضول تر میشی. اینقدر تو فضول شدی که بعضی مواقع نمی دونم باید باهات چکار کرد.

سرعت چهار دست و پا رفتنت خیلی زیاد شده و تا من میرم توی اتاق سیم ثانیه رسیدی به من و به پاهای من آویزون میشی. بعضی مواقع توی خونه گمت می کنم، نه اینکه خونمون خیلی بزرگه

یهویی می بینم که تربچه من رفته زیر میز نهار خوری یا اینکه رفته توی اتاقش و در را روی خودش بسته، یا اینکه رفته سراغ شومینه و تمام سنگ های شومینه را ریخته بیرون و کلی هم داره ذوق می کنه. از کتاب خونه هیچی نگم بهتره، چون دیگه یک کتاب سالم هم توش نمونده، همه کتاب ها می آری بیرون شروع می کنی به پاره کردنشون و حالا کی جرات داره به شما بگه بالای چشموتون ابرو و ...

قفسه های پایین کتاب خونه را بالشت گذاشتیم که مثلا شما بهشن دسترسی نداشته باشید اما از اونجایی که تازگیا به خوبی روی پاهات بلند می شی و می ایستی میری روی بالشت ها و کتاب هایی که توی قفسه های بالایی هستند را میریزی پایین و ...

چند روز پیش هم رفتیم پارک بهشت مادران و دوستای نی نی سایتت را دیدی، البته همه شون این سری پسر بودن و تو یه دونه دختر بودی، باید قیافه هاشونو می دیدی، تو هم هی به این نگاه می کردی و عشوه می آوردی، هی به اون نگاه می کردی. دور از چشم بابایی هم آرشی را بوسیدی، اون هم چه بوسی، البته آرش تو رو بوسید، تو هم که اصلا دوست نداشتی، کلی به هممون خوش گذشت و شما هم مثه همیشه دختر خوبی بودی.

دوشب پیش خوردی زمین و سرت خورد به لبه مبل، وای بمیرم الهی، چنان صدای وحشتناکی داد که گفتم سرت شکست، حالا سرت کبود شده، باید مامانی رو ببخشی، آخر تقصیر خودت هم بود دیگه، آخه یه دستی ایستادن همین عواقب را هم داره. 

الان هم داری از میله های تختت آویزون میشی که بیایی بیرون دیگه باید بیام سراغت چون ممکنه که خودتو پرت کنی بیرون و بقیشو که دیگه خودت میدونی

مامان عاشقت تربچههههههه خوشمزه

 

 

 

 

 


 

 




نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۸/٤ توسط سمیرا
   درباره وبلاگ

   آخرين مطالب

   دوستان

   آرشيو مطالب

   نويسندگان

   موضوعات

   صفحات جانبي