سلام مامانی...سلام عشقم ....سلام قند عسلم

من قربون تربچه ناز و خوردنی خودم برم که هر روز شیرین تر از روز قبل هستش مامانی چند وقته که نتونسته بیاد و ویلاگ دخترشو به روز کنه .

باید منو ببخشی آخه این روزا اصلا وقت نمیکنم که به هیچ کاری برسم آخه نه اینکه شما خیلی فضول تشریف دارین من همش باید حواسم به شما باشه و وقتی هم که میخوابی منم بدو بدو باید به کارای خونه برسم ....بعضیی وقتا خودمو

فراموش میکنم ولی پیش خودم میگم عیبی نداره در عوض من یه دختر دارم شاه نداره ....صورتی داره ماه نداره...الهی که من فدای تو بشم ...مامانم من عاشقتم

..نمیدونی که چقدر دوست دارم و بهت وابسته شدم ..حتی یه دقیقه هم نمیتونم بدون تو سر کنم .وقتی که میخوابی دلم برای شیرین کاریهات تنگ میشه و از یه طرف دلم میخواد بیدار بشی و از یه طرف دوست دارم که بخوابی تا من به کارام برسم تا دو هفته دیگه شما یک ساله میشین ..یک سالی که پر بود از لحظه های شیرین و سرشار از شادی و خوشبختی که با اومدن تو چندین برابر شد...اصلا باورم نمیشه که یک سال به این زودی داره میگزره و ثمره عشقم داره روز به روز بزرگتر و شیرین تر میشه.

تو دیگه الان به خوبی راه میری و امشب برای اولین بار توی خیابون دست مامان و بابا رو گرفته بودی و سه تایی با هم راه میرفتیم ..واااااااااااااای که چه حس قشنگی بود میخواستم همونجا از ته دل داد بزنم از بس که خوشحال شده بودم .آخه قبلا وقتی که کفش می پوشیدی نمیتونستی خودتو نگه داری و همش می خوردی زمین .

امشب رفتیم دکتر آخه تو یک هفته ای میشه که خیلی بد غذا شدی و من هرچی که بهت میدم نمیخوری و همش آویزون پاهای منی و فقط میخوای شیر بخوری . منم

خیلی نگرانت بودم و گفتم نکنه این لپای خوشمزه دخترم خدای نکرده آب بشن برای همین رفتیم دکتر و آقای دکتر هم گفت که خیلی وزنش خوبه و کم اشتهاییش هم طبیعیه

توی مطب دکتر نمیدونی که چه آتیشی به پا کرده بودی به همه اتاق ها سرک میکشیدی و دل همه رو برده بودی.همه هی بهت نگاه میکردن و

قربون صدقت میرفتن وتو برای همشون موشی می شدی و می خندیدی.بعدش که رفتیم توی اتاق که دکتر شمارو ویزیت کنه اولین جمله ای که دکتر گفت این بود که دختر شما خیلی زیرکه و خیلی بیشتر از سنش میفهمه . اون موقع بود که منو بابایی قند توی دلمون آب شده ههههه

بعدشم اومدیم خونه و شما شروع کردین به غذا خوردن...امیدوارم که فردا دوباره بازی در نیاری و بد غذایی نکنی.

الانم که دارم این مطلب رو مینویسم شما با بابایی خوابیدین و منم از فرصت استفاده کردم و ......

چون چند وقته که نتونستم وبلاگت رو به روز کنم عکسایی رو که میزارم مال ماه پیشه از ماه محرم تا امشب

عاشقتم هوارتااااااااااااااااااااا

  

 

 ترنم با صورت کثیف بعد از میوه خوردن

 

 

 

 

 

 




نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱٠/۱٩ توسط ما دو نفر
   درباره وبلاگ

   آخرين مطالب

   دوستان

   آرشيو مطالب

   نويسندگان

   موضوعات

   صفحات جانبي