سلام شیرینی زندگی من ،سلام تربچه خوشمزه ماماننننننننننننننننن

مامانی این چند وقته اتفاقات خیلی خوبی افتاده .....اول از همه اینکه پسر عموی شما به دنیا اومد و البته چند روز زودتر و متاسفانه مثل شما چند روز توی بیمارستان بستری شد

اما الان حالش خوبه خوبهههههههههههههه و اسم این گل پسرم فرزان هستش.

دوم اینکه عمه مهسا هم یه دونه نی نی توی راه داره و شما حسابی دور رو  برت شلوغ میشه و همبازی پیدا میکنی....ولی با این فاصله ها فکر نمیکنم که زیاد بتونی ببینیشون ههههههههههه

و دیگه اینکه خاله سهیلا اینا بعد از حدود یک ماه از کرمان اومدن و دوباره تو و نداد دعواهاتون رو شروع کردین اما با این تفاوت که وقتی اون تو رو میزنه تو هم اونو بی نصیب نمیزاری و تا به حسابش نرسی بی خیال نمیشی....حالا قیافه و منو خاله سهیلا رو تصور کن وقتی که شما دوتا با هم توی یه خونه هستین واااااااااااااااااااااااااااای

حرف زدنت خیلی بهتر شده اما بازم من خیلی از حرفاتو نمیفهمم ولی خودت خیلی دوست داری که حرف بزنی و وقتی که تلفن زنگ میخوره سریع میری تلفن رو بر میداری و شروع میکنی به حرف زدن ....حالا دیگه کی میتونه گوشی رو از تو بگیره موقع صحبت کردن هم کل خونه رو چرخ میزنی 

منم دیگه برای تو مامان نیستم و همش به من میگی سییییییییییرا(سمیرا)

هرچی میگم به من بگو مامان اما کو گوش شنوا بعضی مواقع هم که میخوای دل من نشکنه بهم میگی بابااااااااااااا .....

نیمه شعبان ما تهران تنها بودیم و خاله سهیلا اینها هم کرمان بودن .برای همین تصمیم گرفتیم که بریم اطراف تهران بگردیم.صبحش کارامونو کردیم و من ناهار درست کردم و راهی فشم شدیم .نزدیکای فشم که رسیدیم تابلو چالوس رو دیدیم بابایی گفت که بیا بریم شمال هرچی از ما انکار از بابا اصرار ......بالاخره رفتیم و رفتیم تا اینکه ساعت 6 عصر رسیدیم به شهر نوررررررررررر

اونجا هم شما کلی توی دریا آب بازی کردی و حالشو بردی به ما هم خیلی خوش گذشت.همون شب رفتیم لب دریا یهوییییییی دیدیم اااااااااااا لنگه کفشت گم شده هرچی گشتیم نتونستیم پیداش کنیم ....منم ناراحتتتتتتتتتتتت گفتم حالا ایم موقع شب من از کجا برای تربچه نقلی کفش پیدا کنم ....تا اینکه روز بعد رفتیم دریا دیدیم بعللللللللللللللللله کفشت یه گوشه افتاده بود و چون هوا تاریک بود ما نتوسته بودیم ببینیمش هوراااااااااااااااااااااا

اما اینو بگم توی سفر هی من به بابایی غر میزدم که من لباس برای خودم بر نداشتم و لباس ندارمم ....خب حق داشتم دیگه مگه نههههههههههههه....ولی اینو بگم این سفر یکی از بهترین و به یادموندنی ترین سفرهامون بود.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 




نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۱/٤/٢٥ توسط ما دو نفر
   درباره وبلاگ

   آخرين مطالب

   دوستان

   آرشيو مطالب

   نويسندگان

   موضوعات

   صفحات جانبي