سلام شیرینی زندگیم، سلام زیبای من

خیلی خیلی خیلی خجالت می کشم و می دونم که مامان خوبی نبودم چونکه نتونستم بیام و از شرین کاریهایت و از روزهای قشنگ زندگیت بنویسم اما خودت می دونی که مامانی چرا سرش اینقدر شلوغه و اصلا وقت نداره ایشالله که این چند وقت هم می گذره و مامانی دوباره به روز میشه

خب کلی حرف برات دارم

اول از همه اینکه بیستمین ماه از زندگیت را به خوبی و خوشی سپری کردی و الان در ماه بیست و یکم هستی، اینو می دونستی که تو خیلی خیلی زود داری بزرگ می شی و من اینو اصلا دوست ندارم چون احساس می کنم هرچه که بزرگتر میشی مستقل تر می شی و دیگه به وابسته نخواهی بود و از من دور میشی برای همین تاحایی که میشه سعی می کنم که از همه لحظاتم که با تو میگذره بیشترین لذت را ببرم

چند هفته پیش با هم رفتیم کرمان البته اولش منو تو تنهایی رفتیم و جند روز بعدش بابایی اومد. موقع رفتن توی هواپیما شما کلی گریه کردی چونکه سرما خورده بودی و اصلا حال نداشته و دیگه اینکه از یک آقایی ترسیدی و همون شد که تو تا 20 دقیقه گریه کردی، آخرش دیگه منم می خواستم با تو گریه کنم

اونجا روزهای اول با همه غریبی می کردی و از من جدا نمی شیدی اما روزهای بعد دیگه با همه آشنا شده بودی و کلی دل همه رو برده بودی با خاله نسرین و عمو حسین خیلی خوب بودی حتی بعضی مواقع توی خواب هم داری اونا رو صدا ی کنی، اونجا کلی نی نی دیدیم، اول از همه فرزان پسرعمو رضا را دیدیم خیلی ناز و کوچولو بود و تو هم هیلی دوستش داشتی و چپ و راست می رفتی بوسش می کردی و می گفتی که منم بغلش کنم. یک روز هم خاله مینا و خاله محبوبه با کوچولوهاشون اومدن خونه مامان بزرگ و دیگه اینکه کیارش پسر عمو امیر را دیدیم که همه اینا از شما کوچولوتر هستند و خیلی برام جالب که تو با همشون خوب بودی البته با همه بچه خوب بودی مخصوصا ریحانه دختر عمو رضا

تقریبا دو هفته کرمان بودیم و کلی به هممون خوش گذشت ولی خیلی زود تموم شد.

موقعی که رسیدیم تهران خاله سهیلا و ونداد و عمو شهاب اومدن دنبالمون تو تا خاله و ونداد را دیدی شروع کردی به جیغ زندن و می گفتی ساله ساله ( یعنی خاله)

تو و نداد هم همدیگه را بغل کرده بودین و کلی همدیگه رو بوسیدین ونداد م یگفت خوشگلم کجا بودی تزنمم تو بم براش عشوه میاوردی اما بعد از 10 دقیقه دوباره دعوا کردناتون رو شروع کردین

موضوع دیگه اینکه شما الان چند روزه که خودت موقع جیش کردن به مامانی میگی. البته از 5 دفعه ای که میگی جیش داری فقط 2 دفعه جیش می کنی چون دستشویی رو خیلی دوست داری و همه اش می خواهی آب بازی کنی 

کرمان که بودیم حرف زدنت هم خیلی بهتر شده بود اما باز هم خیلی حرف زدنت واضح نیست. با این حال با حرف زدنت دل مامان رو می بری. وقتی که می خواهی کاری برات بکنم به من میگی مامان خوشگه مامانه منه یا میگی مامان دوست ( یعنی دوست دارم)

یکی از مهمترین سرگرمیهات اینه که برات صندلی بذارم که بری بالا تا بتونی برسی به شیر ظرفشویی و آب بازی کنی منم از این موقعیت استفاده می کنم و هرچی رو که می خوام بهت می دم بخوری ( ههههههه)

الان هم با بابایی دارین توی اتاقت بازی  می کنی و مامانی می دونه که اگه بیاد توی اتاقت حتما سکته خواهد کرد چون مطمئنم تو و بابایی اونجا بمب منفجر خواهید کرد.

عاشقتم هوارتا...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 




نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۱/۸/۱۳ توسط سمیرا
   درباره وبلاگ

   آخرين مطالب

   دوستان

   آرشيو مطالب

   نويسندگان

   موضوعات

   صفحات جانبي