سلام به همه خاله ها و عمه ها و عمو ها و دایی های مهربون

اول از همه بگم که مامانم بهم اجازه داده که از این به بعد خودم توی وبلاگم مطلب بزارم ولی چون هنوز کوچولو هستم و سواد هم ندارم مامانی برام مینویسه تا اینکه خودم یه روزی بزرگ بشم و خودم خاطراتمو اینجا ثبت کنم.

من توی این یک ماهه خیلی شیطون و شیرین شدم البته به گفته مامان و بابا

اخه اونا همش میگن که تو خیلی شیرین شدی و حالا وقتشه که درسته قورتت بدیم و این منو نگران میکنه 

توی این مدت هم اتفاق خوب واسم افتاده و هم اتفاق بد...

مامانم میگه امیدوارم که دیگه این اتفاق بد تکرار نشه و منم همینو از خدا میخوام 

و اما اتفاق خوب این بود که مامان جون و خاله نسرین اومده بود خونه ما و چند وقت خونه  ما موندن و منم کلی خودمو توی دلشون جا کردم و الان که نیستن دلم کلییییییییی براشون تنگ شده وهروز که از خواب بیدار میشم میگم مامان سمیرا مامان جون چی شد؟؟؟؟

حرف زدنم خیلییییییییییییی بهتر شده و تقریبا همه چی میگم و مامانمم کلی ذوق میکنه 

میدونید جیه اخه دلم برای مامانی سوخت بعضی مواقع از بس مامانی با من حرف میزنه که مثلا من به حرف بیام دلم به حالش میسوزه و واحساس میکنم که الانه که از حال بره 

تمام اعضای بدنم رو به انگلیسی بلدم و همه رو دونه دونه میگم

اشکال هندسی رو هم چند تاشونو بلدم مثل : مثلث،دایره،بیضی،مستطیل و مربع

هیچ دقت کردین که من چقدر زود دارم بزرگ میشم به قول مامانم شمارش معکوس شروع شده و من دارم دو ساله میشم هورااااااااااااااااااااااااااااااا

مامانی مثل هر سال برام شال و کلاه بافته و خیلییییییییییییی هم خوشگل شده 

البته هنوز  ریزه کاریهاش مونده .ممونم مامان جوننننننننننننننننننننننن

من همش به مامانم میگم مامان سمیرا ولی وقتی بخوام خودمو واسه مامانم لوس کنم و یا کاری رو بخوام انجام بدم و مامانی نزاره همش بهش میگم مامان جوننننننننننننن

بعدش میرم جلوش میشینم و صورتشو میگیرم بین دوتا دستام و بهش میگم دوست دارم ....حالا دیگه خودتون قیافه مامانمو تجسم کنید 

اینو هم بگم که رابطه منو ونداد خیلی با هم خوب شده و هر روز باید با هم تلفنی صحبت کنیم .مامانمم از این موضوع خیلی خوشحاله

 

ترنم در دومین شب یلدا

کیک 23 ماهگی ترنم

 

 

 

 اینو بگم که من علاقه شدیدی به رژ لب و وسایل آرایش دارم و مامانم این اخلاق منو اصلا دوست نداره 

حالا ببینید خوشگل شدم؟؟؟؟

آخه یه دونه رژ لب چه ارزشی داره که اینقدر منو عذاب میدی مامانننننننننننن

اینم کلاهی که مامان به رسم هر سال برای من بافته

 

من عاشق خاله بازی هستم و همش مامانمو گیر میارم و میگم ببا غذا درست کنیم و بخوریم

هر موقع که پی پی میکنم میام اینجا قایم میشم تا مامانی منو نبینه

بدون شرح

وقتی که من دکتر میشم و عروسکم میشه موش آزمایشگاهی من 

 




نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۱/۱٠/٥ توسط ما دو نفر
   درباره وبلاگ

   آخرين مطالب

   دوستان

   آرشيو مطالب

   نويسندگان

   موضوعات

   صفحات جانبي